اورژانس خلوت است و به جز من کسی توی درمانگاه نیست. توی راهروهای بیمارستان بی‌هدف قدم می‌زنم. از بخش جراحی می‌گذرم و بعد از پله‌ها بالا می‌روم. درِ شیشه‌ای بزرگی را که روی آن نوشته شده اعصاب و روان باز می‌کنم و می‌روم داخل. روی نیمکتِ فلزی توی راهرو، دو نفر با لباس بیمارستانی نشسته‌اند و حرف می‌زنند. یکی از آن‌ها پیرمردی است که کلاه کش‌باف سورمه‌ای رنگی روی سر گذاشته و آن را تا روی گوش‌هایش پایین کشیده است. پیرمرد خطاب به کسی که کنارش نشسته است حرف می‌زند اما انگار صدای یکدیگر را نمی‌شنوند. پیرمرد دائم سرش را بالا و پایین تکان می‌دهد و می‌گوید:
«...گمونم توی جاده بودیم که گفتمش پس من چی؟ گفتمش تو حتی قرمه‌سبزی رو بیشتر از من دوست داری. می‌دونی چه‌ کار کرد؟ دوید توی آشپزخانه و کاردی از توی گنجه بیرون آورد و گفت: «خفه شو! خفه شو! خفه شو!» گفت اگه خفه نشی خودم با این کارد خفه‌ات می‌کنم.»
دیگری میانه‌سالی است که عینک ذره‌بینی ته استکانی روی چشم‌هایش گذاشته و ادای کسی را درمی‌آورد که با تلفن حرف می‌زند. انگشت شست دست راستش را توی گوشش فرو کرده و انگشت کوچکش را جلوی دهانش گرفته است:
_«...بله، قربان. حتماً، قربان! هرچه شما بفرمایید. من؟ من سگِ کی باشم، قربان؟ من به فدای شما، قربان. شما به سلامت باشید. ساعت غلط کرده که سه و نیم باشه، قربان. هرچه شما بفرمایید، ساعت همونه. شیشه‌ها رو هم گفته‌ایم دیگه اون طرفِ خودشون رو نشون ندن. اگه نشون دادن، قربان؟ گردنشون رو با سنگ می‌شکنیم، قربان. خروس‌ها رو هم حسب‌الامر حضرت عالی تهدید و بعضاً تطمیع کرده‌ایم که صبح‌ها بانگ نزنند‌. گفته‌ایم فقط پیش از ظهر مجازند آن‌قدر قوقولی قوقو بکنند تا جونشون به لبشون بیاد. سگ‌ها هم مطابق امر شما قرار است روزها پارس کنند و شب‌ها مثل بچه‌ی آدم کپه‌ی مرگشون رو بذارن و بخوابند. توی ویترین، قربان؟ همه‌چیز گذاشته‌ایم از شیر شتر تا جان آدمی‌زاد.»
_«گفت بخاری رو خاموش کن و قرصت رو بخور. گفتم هوا سرده، بخاری رو خاموش نمی‌کنم اما تو فقط یک کلمه، فقط یک کلمه به من بگو که دوستم داری اون وقت اگه بخواهی صدتا قرص هم می‌خورم. اون‌قدر قرص خواب‌آور می‌خورم که تا صد سال دیگه، تا هزار سال دیگه هم بیدار نشم. می‌دونی چی گفت؟ گفت «برو گم شو.» گفت «می‌خوام سر به تنت نباشه.»»
_«به مبارک گفته‌ام شیشه‌های ویترین رو با دستمال خوب برق بندازه. نمک‌پرورده‌ایم، قربان. دست‌بوسیم، قربان. صبح‌ها اگه گنجشک‌ها جیک بکشند و مزاحم خواب حضرت عالی بشن جیک‌دونشون رو درمی‌آریم، قربان. از آن موضوع هم اصلا نگران نباشید، قربان. به همه‌ی درخت‌های همسایه دستور داده‌ایم از این به بعد سایه‌شون رو توی حیاط ما بندازند. به تیرهای برق گفته‌ایم احترام کنند. از روز شنبه قراره همه‌ی گربه‌ها روزی سه بار جلوی ایوان بیایند و زانو بزنند، قربان.»
_«گفتمش دست‌های من خالیه، نیگا کن! بی‌وفا نگاه هم نکرد. رفت لب حوض نشست و یکی از ماهی‌های قرمز توی حوض رو انداخت جلوی گربه‌.»
پیرمرد این را که می‌گوید با صدای بلند شروع می‌کند به گریه کردن. پرستاری که صدای گریه‌ی پیرمرد را شنیده است از ته سالن با لیوان آب به طرف آن‌ها می‌آید. مرد عینکی پرستار را که می‌بیند ساکت می‌شود. پرستار به هرکدام یک قرص می‌دهد و آن‌ها را به طرف اتاق‌هاشان می‌برد. مرد عینکی هنوز دستش را به حالت گوشی تلفن نگه داشته و همان‌طور که دور می‌شود فریاد می‌زند: «تقصیر این جیرجیرک‌های لعنتیه که ساکت نمی‌شن. از سر شب تا کله‌ی سحر دائم جیرجیر می‌کنند، قربان. باید سم‌پاشی بشن. باید هزاربار کشته بشن و بعد هم سوزونده بشن، قربان...»
قرص اثرش را گذاشته و مرد بین خواب و بیداری است. نمی‌تواند کلمات را درست ادا کند. با لحن خواب‌آلودی می‌گوید: «اَاَ اگه ک ک کَلکشون ک ک کنده نشه اَاَ از ص ص صدای اون‌ها ش شَ شب‌ها هی هیچ‌کس خواب راااحت نداره، قُ قُ قربان!»
ساعت چهار صبح است و من هنوز به آن دونفر که در بخش اعصاب دیده‌ام فکر می‌کنم.

روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور