نقطهی امن
اون وقتی از شب که میرم تو اتاق خودم و در رو میبندم برام خیلی قشنگه. این روزها روحم خیلی به اعضای خانواده گیر میکنه و نخکش میشم. با اینکه من کاری به اونا ندارم ولی اونا سعی میکنند به من کار داشته باشند. با اینکه من حوصلهی حرف زدن ندارم ولی اونا سعی میکنند همش ازم سوال بپرسند. این کارها برای من خوشایند نیست و حالا بیشتر از هر وقت دیگهای احساس میکنم دوسشون دارم ولی نمیتونیم با هم زندگی کنیم. انگار من باید تنها باشم و فقط گهگاهی بهشون سر بزنم. این حق طبیعی منه اما افکاری که تو ذهنمه همش شامل سرزنش خودم میشه که لابد من فرزند خوبی نیستم. من خودخواهم. من سنگدل و بیرحمم و چیزهایی از این دست. نمیدونم چطوری باید با این افکار کنار بیام اما روز به روز که این نیاز رو در خودم سرکوب میکنم، روحم فرسودهتر میشه. میدونی؟ من از بچگی همیشه نقطهی امنی برای خودم داشتم که هیچکسی جز من توش نبوده. همیشه اتاق من توی یه طبقهی دیگه و جدا از خانواده بوده و هر روز چندساعتی تنها بودم. اینه که وقتی مدت زیادی پیش اعضای خانوادهام، انگار از وطن و خونهی خودم دور افتادم و یه حس بیقراری و کلافگی بهم دست میده. شاید درکش خیلی براتون آسون نباشه، چون خود من هم کسی رو ندیدم که این شکلی باشه.
فکر میکنم بالاخره فرزندان یه روزی باید پدر و مادر رو ترک کنند و برن. حالا اینکه پدر و مادر این حرکت رو بیرحمانه میبینند یا نمیتونند بپذیرند، دیگه مشکل خودشونه. یه سری از خانوادهها یه جوری از اون فرزند بدبخت انتظار دارند تا ابد پیششون بمونه و همهی کارهاشونو بکنه که انگار موقع به وجود آوردنش نظرشو پرسیدند. والا... حالا درسته من الان دارم این چیزها رو میگم ولی ته ذهنم همهی اون سرزنشها داره نشخوار میشه و ناراحتم میکنه. امیدوارم راه حلی برای مقابله باهاش پیدا کنم :)
موهام رو بافتم و هد بافتنیام رو پوشیدم. چون حموم رفتم و میخوام سرم رو گرم نگه دارم. دارم به صدای قطرات بارون گوش میدم و روحم تازه میشه.
حالا شاید بتونید بفهمید که چرا به کسی اجازه نمیدم بهم توهین کنه. دلیلش اینه که مهربان دائماً توسط خودم داره نقد و سرزنش میشه؛ مهربانی که همیشه و هرلحظه حتی تو بدترین شرایطم پیشم بوده. پس طبیعتاً نمیتونم تحمل کنم یکی دیگه که خارج از منه، کوچکترین توهینی بهش بکنه. درسته من ممکنه نتونم جلوی توهینها رو بگیرم ولی در مورد اینکه اون شخص رو توی زندگیم نگه دارم یا ندارم خودم تصمیم میگیرم. به هیچ بنی بشری، تأکید میکنم هیچ بنی بشری حتی کسی که عاشقش باشم همچین اجازهای رو نمیدم و اگه این کار رو بکنه، جوری از زندگیم خطش میزنم که انگار هیچوقت نبوده. اصلاً فرقی نمیکنه اون شخص دوستم باشه، پارتنرم باشه، خواهرم باشه یا هرکس دیگهای. کسی که بهم توهین کنه، به طرز برگشتناپذیری از چشمم میافته. من خودم هم همیشه تلاشم بر اینه که به کسی توهین نکنم، حتی اونی که عقاید خیلی متفاوتی با من داره. چیکار داریم که کی چجوری فکر میکنه؟ به زندگی خودمون بپردازیم. به خدا هرکسی انقدر توی زندگی خودش چاله چوله داره که اگه وقت بذاره همونجاها رو گُل بکاره، دیگه اصلا وقتی برای سرک کشیدن تو زندگی این و اون نخواهد داشت و اینجوری جامعهی بهتری هم میسازیم. آره دوست من، تو نمیخواد جامعه رو درست کنی. تو زندگی خودتو درست کن. حال روحی و جسمی خودتو خوب کن. تو زندگی خودت گُل بکار. بعدش میتونی به بهتر کردن جامعه هم فکر کنی. همین دیگه. بهترینا براتون✨