حرف میزنم با میز، صندلی
این زندگی دیگر برایم رنگ و روحی ندارد. شاید زندگی کلا دیگر رنگ و روحی ندارد، شاید هم فقط برای من. میگویند: «زیبا ببین، جهان هنوز هم پُر از زیبایی است.» من نمیتوانم زیبایی ببینم، نه که نخواهمها، نه. نمیتوانم، نمیتوانم. از نظرم دیگر هیچچیز زیبا نیست. احتمالاً من انسان بسیار ناسپاسی هستم که به ناچار همهچیز را ملالآور و سیاه و سفید میبیند. با وجود اینکه چیزهای زیادی برای خوشحال بودن دارد. حالا که اینها را مینویسم، قلبم از «دوست داشتن» تُهی است. دیگر مِهری ندارم که روی آدمها و چیزها بپاشم. محبتی نیست که نثارشان کنم. همهچیز از دید من پوچ و بیهوده است. چند قطره اشک میریزم که گریهای کرده باشم. تازه خیلی تلاش کردم که گریه کنم. آخر من از آن آدمها هستم که به راحتی گریهشان درنمیآید؛ شما بهشان میگویید «قسیالقلب». روزهای دیگر با چهرهای بیرمق و غمگین به دیوار زُل میزنم، مثل یک میز ساکت، بیجانِ بیجان. گاهی با خود میاندیشم یک انسان چطور میتواند اینقدر با خودش درگیر باشد؟ همهی جنگهای من با خودم است که گاهی نمود بیرونی پیدا میکند و بعضیها گمان میکنند تیر را به سمت آنها نشانه گرفتهام. این است که تیری در چلّهی کمانشان میگذارند و آن را به سمت من شلیک میکنند. شاید گمان کنید که لابد من پاسخ تیرهاشان را با گُلی سرخ که در چلّهی کمانم گذاشتهام، به سمتشان پرتاب میکنم، اما اشتباه میکنید. من آنقدرها هم بزرگوار نیستم که جواب جراحتی را که دیگری به خاطر کجفهمیاش بر بدنم به یادگار گذاشته است، با لبخندی گرم و تلخ بدهم. من او را جرواجر خواهم کرد، به همراه پوزخندی شیرین. طوری که دیگر جرأت نکند کمانش را در دست بگیرد. میتوانید چهرهی پیروزمندانهام را تصور کنید؟ خلاصه داشتم میگفتم. امشب هم موهایم را خودم بافتم. گویی که موجهای دریا را در حلقهای اسیر کرده باشم. حالا چراغها را خاموش میکنم و این تازه آغاز ماجراست...
*موسیقی بالا به خاطر آخر اسفند است. دوستش دارم.