شنبه، یکم مه 1943
کیتی خیلی عزیز
دیروز تولد داسل بود. ظاهراً اول نمی‌خواست تولدش را جشن بگیرد اما بعد از اینکه مایپ با کیفی پر از هدیه از راه رسید، مثل بچه‌ها به هیجان آمد. لوتی جانش برایش تخم مرغ و کره و بیسکویت و لیموناد و نان و کنیاک و کیک دارچینی و گل و پرتقال و شکلات و کتاب و کاغذ فرستاده بود. پیرمرد مسخره هدیه‌هایش را روی یک میز چید و سه روز پزشان را داد!
یک‌وقت فکر نکنی که او گرسنگی می‌کشد. توی گنجه‌اش نان و پنیر و مربا و تخم مرغ پیدا کرده‌ایم. شرم‌آور است که مردی که این‌همه بهش محبت کرده و از نابودی نجاتش داده‌ایم پنهان از ما اینطور بلمباند و چیزی به ما ندهد. مگر ما همه‌چیز را با او قسمت نکرده‌ایم؟! بدتر از همه خستی است که در مورد آقای کلایمان، آقای وُسکویج و بپ به خرج می‌دهد. حتماً به نظر او، پرتقالی که معده‌ی ضعیف آقای کلایمان این‌قدر به آن احتیاج دارد، برای معده‌ی خودش واجب‌تر است.
امشب توپ‌ها به قدری غرش کردند که من چهاربار وسایلم را جمع کردم. امروز چیزهای مورد احتیاجم را در یک چمدان گذاشتم تا اگر مجبور شدیم فرار کنیم، آماده باشم. اما به قول مادر «کجا را داریم که برویم؟»
همه‌ی هلند از اعتصاب‌های کارگری صدمه دیده است. دولت حکومت نظامی اعلام کرده و از سهمیه‌ی کره‌ی هر نفر، یک کوپن زده. ای بچه‌های بد.
امروز عصر موهای مادر را شستم که این روزها کار آسانی نیست. مجبوریم برای شستن موهامان از یک مایع شوینده‌ی چسبناک استفاده کنیم، چون شامپو گیر نمی‌آید. از این گذشته، مادر جان به لبش رسید تا موهایش را شانه زدم چون شانه‌ی خانوادگی دیگر ده دندانه بیشتر ندارد.
ارادتمند، آن

آن فرانک: خاطرات یک دختر جوان