MP3

داشتم اپیزود به سوی بروجرد مجموعه‌ی بیا از گذشته حرف بزنیم رو می‌دیدم. خیلی حس و حال خوبی داشت :)))) سه تا پیرزن بودند که می‌خواستند به بروجرد سفر کنند ولی چون تو همدان از اتوبوس جا می‌مونند، همونجا رو می‌گردند. همدانی اینجا داریم؟ شهرتون قشنگه💚 من اگه یه روزی بیام همدان دوس دارم برم سر مزار باباطاهر و ابوعلی سینا و عارف قزوینی. غار علی صدر هم جالب بود. داشتم به این فکر می‌کردم که چه خوب می‌شد اگه یکی دو ماه هر روز می‌رفتم سر مزار باباطاهر و تنها چیزی که دستم بود، دیوان اشعارش می‌بود و عین این ولگردا همون دور و بر می‌چرخیدم و شعر می‌خوندم و شعر می‌خوندم و شعر می‌خوندم. ارتباطمم با جهانیان قطع می‌بود. بعد کوله‌ام رو برمی‌داشتم و می‌رفتم یه جای دیگه. اونوقت باباطاهر با خودش می‌گفت: «این دختره کجا رفت یه‌هو؟» ولی هیچکس خبردار نمی‌شد که من کجا رفتم :)

بهار از دستای من پر زد و رفت

گل یخ توی دلم جوونه کرده

توو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می‌گیرم

ای شکوفه توی این زمونه کرده

چی بخونم؟

جوونی‌ام رفته، صدام رفته دیگه

گل یخ توی دلم جوونه‌ کرده

جداً احساس پیری می‌کنم. انگار پنجاه سالمه. جناب یغمایی چه خوش می‌نوازند.

*آقایان و بانوان پنجاه ساله! می‌فهمم الان با خودتون می‌گید پنجاه سالگی که تازه اول جوونیه. بله، مهم دله که باید جوون باشه. البته بدن هم باید سالم باشه. ولی من احساس پیری می‌کنم. توضیحی هم برای این وضعیت دارید؟ :)))))