چرا خلقت اینهمه شلوغ است؟
گربهای از جلوم با سرعت میگذرد و کمی آنطرفتر زیر درختی با ترس به اطرافش نگاه میکند. تکهای گوشت به دندان گرفته و دنبال جای بیخطری برای خوردن آن میگردد. از درخت بالا میرود و روی یک شاخه به حالت نامتعادلی خودش را نگه میدارد تا از خوردن آن فارغ شود. هرچه نگاه میکنم گربهی دیگری که او را تهدید کند آن اطراف نمیبینم. سردرنمیآورم که گربه چرا اینقدر نگران است؟ با خودم فکر میکنم چرا حیوانات برای زنده ماندن باید با ما آدمها بسوزند. چرا گربهها هستند؟ چرا خلقت اینهمه شلوغ است؟ سگها، گربهها، موشها، مورچهها، درختها، سنگها، دریاها، کوهها، ستارهها، روزها، آدمها، آدمها، آدمها، آدمها، آدمها...
روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور