انقدر تنها بودم که آدما رو از یه حدی بیشتر نمی‌تونم تحمل کنم. مهمونی خوبه، دورهمی خوبه، دیدار خوبه ولی اگه از چند ساعت فراتر بره، دیگه برام قابل تحمل نیست. حتی اگه یکی تلاش کنه بیش از حد باهام حرف بزنه و ازم مشاوره بگیره، برنمی‌تابم.[اینجور وقتا تو دلم از خودم می‌پرسم: «این چرا دهنشو نمی‌بنده؟»* ] دلم می‌خواد جیغ بزنم، دستامو بذارم روی گوش‌هام و فرار کنم. این وضعیت به راستی نگران‌کننده‌ست :)

*تو یکی از سکانس‌های ابتدایی انیمیشن زندگی جدید امپراطور یک، ایزما همینطور داره زر می‌زنه و لای دندوناش آشغال سبزیه. وقتی یکی خیلی حرف می‌زنه، این سکانس رو برام تداعی می‌کنه :)

**آدما حرفای تکراری می‌زنند. آدما دغدغه‌های تکراری دارند. آدما کارهای تکراری انجام می‌دن. آدما دارند روز به روز بیشتر شبیه هم می‌شن. اکثر آدما سطحی و به‌درد‌نخورند. جامعه‌ی امروزی به آدمای سطحی بها می‌ده. پس جامعه روز به روز سطحی‌تر و پوک‌تر می‌شه. همچنین آدما ناامیدکننده و حوصله‌سربر هستند. خب دیگه بسه. پتو رو می‌کشم روی سرم و می‌خوابم.