مهربانِ این روزها
میدونم که این روزا وبلاگم بیشتر شبیه کلاس درس شده تا شرح حال نویسی. این روزا خود منم بیشتر شنوندهام تا گوینده. انگیزهای برای شرح حال و غُرغُر کردن ندارم. اگه زندگیم اینیه که الان هست، مسببش منم. پس نمیتونم ماه و خورشید و فلک رو به خاطرش سرزنش کنم. تازه هنوز فکر میکنم گاهی وقتا واکنش هیجانی و شدید به یه رویداد نشون میدم. اونم به خاطر اینه که من هیچوقت تو زندگیم صبور نبودم. انگار گِل من رو با صبر نسرشتند. همچنین به این دلیله که هیجاناتم در من انبار میشن و انبار میشن و انبار میشن تا اینکه یه جرقه باعث انفجار و نابودی همهچیز میشه. ولی این روزا دارم سعی میکنم خوب باشم. کارهام رو انجام بدم. آگاهیم رو بیشتر کنم. این روزا مثل همیشه زیاد فکر میکنم، به همهچیز. و دارم میفهمم که هنوز هیچی نمیدونم و جهان چقدر وسیعه. حتی گاهی حرفهای قبلی خودم رو زیر سوال میبرم و با خودم میگم: «از این زاویه ندیده بودمش!» حالا من شبیه یه ذرهی ناچیز توی این کهکشان بزرگم. اینستاگرام برام بیشتر از قبل سطحی و پوچ به نظر میرسه و به این فکر میکنم که چرا ما قدر محتواهای خوب و مفید رو نمیدونیم و به جاش به ویدیوهای سطحی و مسخره ویو میدیم؟ یه سری آدما الکی الکی توی اینستا معروف میشن. این در حالیه که وبلاگنویسهای قوی که حرفی برای گفتن دارند رو هیچکس نمیشناسه. بمیرم برای مظلومیتمون :")
دوست داشتم میتونستم با کسی دربارهی حالم عمیقاً صحبت کنم ولی حالا دیگه هرکسی حال منو نمیفهمه. قبلاً شاید فقط دنبال کسی میگشتم که به حرفام گوش بده ولی این دیگه کافی نیست. کسی که مطالعه نداشته باشه و فقط بخواد از روی چندتا جملهی انگیزشی که خونده یا چندتا ویدیوی انگیزشی که دیده، بهم توصیههایی بکنه، باعث میشه کهیر بزنم. من گوشم از حرفهای تکراری پُره و خودم ختم این موارد انگیزشیام :)))))))) پس احتمالاً تنها گزینهای که باقی میمونه تراپیه یا افزایش اطلاعات خودم در زمینههای مختلف. البته که دومی جای تراپی رو پر نمیکنه ولی به هرحال موثره.
احساس میکنم تبدیل به آدم سفت و سختتری شدم که این ورژنم رو دوست ندارم :) هعی... موهام رو از دوطرف میبافم و میخوابم. شب به خیر