برای من نگاه، جهانی دیگر خواهد بود.
به سرعت به بالای یکی از آن ساختمانهای بسیار بزرگ میروم، چون مدتی پیش این شهر را از طریق چشمهای منشیام دیدهام، مشتاقم که خیالم را با واقعیت مقایسه کنم. مطمئنم در مناظر زیبایی که پیش رویم گسترده شده، مأیوس نمیشوم و برای من نگاه، جهانی دیگر خواهد بود.
اکنون، گردشم را در شهر آغاز میکنم. اول، در یک میدان شلوغ میایستم و فقط به مردم نگاه میکنم و تلاش میکنم با دیدن آنها چیزی از زندگیشان بفهمم. لبخندها را میبینم و شادمان میشوم. تصمیم و ارادههای راسخ را میبینم و مفتخر میشوم. رنج کشیدنها را میبینم و غمخوار و دلسرد میشوم.
در خیابان پنجم قدم میزنم. از تمرکز چشمهایم بر روی چیزها امتناع میکنم به طوری که شیء خاصی را نمیبینم، فقط موجی از طیف متنوع رنگ. مطمئنم رنگ لباس خانمهایی که در ازدحام جمعیت حرکت میکنند، باید منظرهی تماشایی رنگینی باشد که هرگز از دیدنش خسته نمیشوم. اما شاید اگر بینایی داشتم، شبیه اکثر خانمهایی بودم که به نوع و بُرش لباسهای افراد علاقهمندند و توجه زیادی به شکوه رنگ در ازدحام جمعیت میکنند و من نیز متقاعد میشوم که باید مشتری پنجرهی قدیمی شوم، زیرا دیدن زیباییها برای چشمها لذتبخش است.
از خیابان پنجم به سیاحتی از شهر میپردازم. به پارکها، به محلههای فقیرنشین، به کارخانهها، به پارکهایی که بچهها در آن بازی میکنند. غمگین و ناراحت از پناهگاههای خارجیها دیدن میکنم و از این طریق به خارج سفر میکنم. همیشه چشمهایم برای دیدن تمام چیزهای دیدنی خوشحالکننده و ناراحتکننده باز باز هستند. به طوری که ممکن است به طور عمیق بررسی کنم و به آگاهیام از نحوهی کار و زندگی مردم بیفزایم. قلب و ذهنم پر از تصاویر افراد و اشیا است. چشمانم چیزهای بیاهمیت را نادیده نمیگیرد. تلاش میکنم همهچیز را لمس کنم و هرچیزی را طوری نزدیک نگه دارم که نگاه برای مدتی روی آن بماند. بعضی چیزها، دیدنی و خوشایند هستند و قلب و ذهن را از شادی و خوشحالی لبریز میکنند، اما برخی به طور ناخوشایندی، رقتبارند. برای دیدنیهای ناراحتکننده چشمهایم را نمیبندم، چون آنها نیز بخشی از زندگی هستند. بستن چشم به روی آنها، بستن قلب و ذهن است.
کتاب سه روز برای دیدن هلن کلر