سایهی مرگ
همیشه دوست داشتم بدانم شخص محکوم به مرگ، آخرین روزها و ساعتهای عمرش را چطور میگذراند و چگونه انتخاب میکند. البته من دربارهی مردمان آزادی صحبت میکنم که حق انتخاب داشتند، نه دربارهی مجرمان محکومی که نیمی از فعالیتهایشان به سختی مشخص میشود.
چنین داستانهایی فکر ما را به کار میاندازد و از خودمان میپرسیم تحت شرایط مشابه چه باید کرد. باید چه وقایعی، چه تجربههایی، چه ارتباطهایی در آن ساعتهای آخر جمع کنیم؟ مانند انسانهای فانی، باید در مرور گذشته چه شادیهایی پیدا کنیم و چه تاسفهایی؟
گاهی اوقات فکر میکنم چه خوب است این که هر روز به گونهای زندگی کنیم که گویی فردا باید بمیریم. چنین نگرشی به وضوح بر ارزشهای زندگی تأکید میکند. هر روز باید با مهربانی و شوق و اشتیاق به شناخت و درک زندگی کنیم که اغلب این فرصت از دست میرود.
معمولاً میگویند کسانی که در سایهی مرگ زندگی میکنند یا زندگی کردهاند در هر کاری که انجام میدهند، شیرینی لذتبخشی به وجود میآورند.
به هرحال اکثر ما زندگی را حق خود میدانیم و آگاهیم که روزی باید بمیریم. اما معمولاً آن روز را در آیندهی خیلی دور ترسیم میکنیم. هنگامی که در سلامت و شادابی هستیم، مرگ تقریباً باورنکردنی است و به ندرت به مرگ فکر میکنیم.
بخشهایی از کتاب سه روز برای دیدن هلن کلر