عروسی
دیشب عروسی اجی بود. خیلی درگیر بودم. عروسی صمیمیترین رفیق خیلی فرق میکنه :) حس و حالش متفاوته. اون لحظهای که وارد شد، کم مونده بود گریهام بگیره، یا اون دقایقی که رقص تکیاش رو انجام میداد، یا اون موقع که دورش حلقه زده بودیم. داشتم با خودم فکر میکردم انگار جدی جدی بزرگ شدیما. انگار دیگه اون بچههای سابق نیستیم. لابد اونقدر بزرگ شدیم که ازدواج کنیم. ولی آیا واقعاً اونقدر بزرگ شدیم که ازدواج کنیم؟ این سوالا رو مدام از خودم میپرسم. به هرحال این تصمیمی بود که اجی برای ادامهی زندگیش گرفت. اون تصمیم گرفت ازدواج کنه و در کنار کسی که دوسش داره، هدفهاشو دنبال کنه. یکی دیگه میتونه طور دیگهای تصمیم بگیره.
موهامو فر کرده بودم. درجهی کیوتیام چهل درجه افزون شده بود. به این فکر میکردم که موهای من بیشتر تمایل به فر بودن دارند تا صاف بودن. نشون به اون نشون که امروز موهام از اول تا آخر مجلس و حتی تا همین الان تغییر چندانی نکرده. این در حالیه که اگه موهامو صاف میکردم، در طی دو ساعت به حالت موجدار خودش برمیگشت. انگار دلش برای دریا تنگ میشد :)🌀
من جزو نخستین افرادی بودم که رسیدم. قشنگ رفتم میزم رو انتخاب کردم. برای خانوم پ هم جا گرفتم. بعد تو این هیری بیری داشتم به عروس پیام میدادم :))))))) اینجاش خیلی جالب بود که اونم داشت جواب میداد.
میشه که یه نفر صمیمیترین رفیق چندنفر باشه؟ آره میشه. غمانگیزه اما میشه. داشتم مخاطبهامو توی گوشیام نگاه میکردم. انگار من صمیمیترین رفیق هیچکس نیستم :) این هم غمانگیزه اما میشه. شده دیگه.
خانوم صاد از بچههای دبیرستان هم اونجا بود. دوستمون بود. منو میشناخت، خانوم پ رو میشناخت. ولی جوری رفتار کرد که انگار ما رو ندیده. که گویی ما رو نمیشناسه. بارها چشم تو چشم شدیم و نگاهش رو دزدید. بارها طوری رفتار کرد که انگار وجود نداریم. ما چیکار کردیم؟ این رفتارش رو به یه ورمون گرفتیم و دقیقاً مثل خودش رفتار کردیم. من میشناختمش. خانوم پ میشناختش. ولی جوری رفتار کردیم که انگار ندیدیمش. که گویی نمیشناسیمش. بارها چشم تو چشم شدیم و نگاهمون رو دزدیدیم. بارها طوری رفتار کردیم که انگار وجود نداره. خودش خواست.
هرچی بیشتر به جماعت ایرانی احترام بذاری، بیشتر سوارت میشن. این رو وقتی فهمیدم که سعی کردم توی حلقهای که دور عروس زده بودیم، باملاحظه رفتار کنم و دامن کسی رو لگد نکنم. البته بعضی جاها ناخواسته لگد میکردمشون چون دامنشون دنبالهدار بود و روی زمین کشیده میشد. خب گاهی نمیتونستم سرعتم رو کنترل کنم. حالا اینو در نظر داشته باشید که چون سعی میکردم دامنشون رو لگد نکنم، مجبور بودم یه مقدار بیشتر از حد معمول ازشون فاصله بگیرم. حالا جماعت ایرانی چیکار میکردند؟ خودشون رو به زور میچپوندند در حد فاصل مسافت من تا نفر کناریام که از قضا دامن دنبالهداری داشت! اتفاقاً افرادی هم که فکر میکردند اونجا جایی برای چپوندن خودشون وجود داره، دامن دنبالهداری داشتند!
اگر فکر میکنید تنها به این دلیل اینو میگم که اتفاق بالا افتاده، سخت در اشتباهید. من بارها شاهد این قضیه بودم، بارها. یک بار دیگهاش رو براتون تعریف میکنم. آدما دوست دارند با عروس عکس بگیرند. در نتیجه ادب حکم میکنه برن توی صف بایستند و نوبت رو رعایت بکنند. من هم همین فکر رو میکردم. در نتیجه ایستاده بودم تا آدمهایی که از من جلوتر بودند، عکسشون رو بگیرند و برن و نوبت به من برسه. اما در نهایت چی شد؟ آدمهای دیگهای اومدند و جلوتر از من با عروس عکس گرفتند. بدون اینکه ببینند من اونجام. انگار که وجود نداشتم. این شاید یکی از عمیقترین زخمهایی بود که امشب بر روحم نشست. یادم افتاد اونی که همیشه ملاحظه میکرده من بودم. در حالی که آدمها اینجوری نیستند. آدمها نمیفهمند که تو بهشون احترام گذاشتی، صبر کردی و نوبت رو رعایت کردی. اگه کنارشون نزنی، کنارت میزنند. بیشتر از این ناراحتم که با جامعهی ایرانی نمیشه با فرهنگ برخورد کرد. این آیا واقعاً دردناک نیست؟ :) دلم نمیخواد این رو به همهی ایرانیها تعمیم بدم ولی من خیلی از این موارد دیدم. واقعاً خجالتآوره. ما سعی کنیم از اینجور آدمای بیفرهنگ ابله نباشیم. که ببینیم اگه یکی منتظره یه کاری رو انجام بده و داره نوبت رو رعایت میکنه، ما مثل گاو سرمونو نندازیم پایین و بریم جلوی اون فرد بایستیم. بعد تازه پیش خودمون گمان کنیم خیلی زرنگیم! این موضوع توی دلم مونده بود که دوس داشتم دربارهاش بنویسم :)
آخر مجلس رفتیم پیش اجی و داماد. آرزوی خوشبختی براشون کردیم. کادوی اجی رو هم دادم. داماد به شوخی به من گفت: «مهربان خانوم حواسم بود که وقتی من وارد شدم دست نزدید ولی وقتی برادر عروس وارد شد، دست زدیدا». خندهام گرفته بود :)))))))) خانوم پ اضافه کرد: «آخه ایشون داداشمون محسوب میشه». بعد یه لبخند مرموزانه بهم زد :))) منم تأیید کردم. در آخر به داماد خاطرنشان کردیم که حواست به اجی باشه و اذیتش نکن وگرنه جرت میدیم.
در کل خوش گذشت ولی با دیدن چنین رفتارهایی بد هم گذشت :) نتیجههای جدیدی گرفتم، تجربهی جدیدی کسب کردم. اما همهچیز بهتر میشه. مطمئنم :)