آخرین فیلسوف اگزیستانسیالیست، که باید در تلاشمان برای تعریف ملال در نظر بگیریم، مارتین هایدگر است. هایدگر از ما می‌خواهد تصور کنیم در یک ایستگاه قطار نشسته‌ایم و منتظر قطاری هستیم که دو ساعت تأخیر داشته است. نگاه کردن به گوشه و کنار ایستگاه پایین‌ترین سطح از سرگرمی را برای ما فراهم می‌کند. یک کتاب یا یک تلفن داریم، اما آنها فقط زمان بسیار کوتاهی را در کام خویش فرو می‌برند. بعد دوباره به حال خویش رها می‌شویم، در حالی که به مشغولیتی دیگر نیاز داریم تا حواسمان را از این انتظار پرت کند. هایدگر از این حالت با عنوان ملال سطحی یاد می‌کند.(Superficial Boredom) ملال سطحی به موضوع یا رویدادی بیرونی اشاره دارد که درواقع اتفاق نمی‌افتد. به بیان دیگر، زمان خیلی کند سپری می‌شود.

سپس هایدگر از ما می‌خواهد تصور کنیم که در یک گروه اجتماعی حضور داریم (یک کار بی ضرر و تا حدی خوشایند)، مثل یک دورهمی کاری برای جشن بازنشستگی یکی از همکاران سابق. درباره‌ی امور جاری صحبت می‌کنیم، داستان‌های آخرین موفقیت‌ها و نقاط ضعف فرزندانمان را با هم در میان می‌گذاریم و اگر در کانادا هستیم، زمان زیادی را صرف صحبت درباره‌ی آب و هوا می‌کنیم. دیری نمی‌گذرد که متوجه می‌شویم تمام این مدت، علی رغم لذت‌بخش بودن، کاملاً بی‌فایده بوده است! شاید سرمان گرم شده، اما این سرگرمی اصلا کار معناداری نبوده و حس می‌کنیم که وقتمان تلف شده است. این وضعیت ملال جانبی است، یعنی فعالیتی که مستقیما به یک موضوع یا رویداد خاص (مثل منتظر ماندن در ایستگاه قطار) ربط ندارد(Boredom alongside)

با این حال سومین مرحله از ملال ـ یعنی ملال عمیق- برای هایدگر بیشترین اهمیت را دارد. این نوع ملال هیچ موضوع یا منبعی ندارد، بی‌زمان است و نوعی از پوچی را نشان می‌دهد که در آن درک وحشتناکی از واقعیت به دست می‌آوریم.(Profound Boredom)

کتاب روانشناسی ملال جیمز دانکرت و جان دی. ایستوود