دومینو وار
داستان کوتاه بچهی مردم از جلال آل احمد رو تموم کردم. اینکه بعد از یه کتاب نسبتاً بلند، داستان کوتاه بخونم، حالم رو بهتر میکنه :) البته شاید برای خیلیا هشتاد و پنج صفحه طولانی به حساب نیاد ولی برای منی که سالها با کتابها قهر بودم، این هم بالاخره مقدار قابل توجهیه😸
از داستان همینقدر بگم که دردناکه. با اینکه کوتاهه ولی غمش رو کاملا حس میکنید. ماجرا در مورد یه زنِ به معنایِ واقعیِ کلمه بیچارهست. سایهی افکار پوسیده هم روی این متن وجود داره. مثلا اینکه یک زن خودش نمیتونه از پس زندگی خودش بربیاد. پس محتاج و نیازمند شوهره. پس هرچی شوهره میگه باید گوش بده. پس تنها وظیفهاش به دنیا آوردن بچهست و خیلی پسهای دیگه. حتی نگاهی که بقیه بهش دارند، یه نگاه طلبکارانه و همراه با خشمه. نظرات مردم توی طاقچه رو که میخوندم، خیلیا گفته بودند: «چطور تونست این کار رو بکنه؟ چطور دلش اومد؟» منم به این موضوع فکر کرده بودم ولی این موضوعیه که به فکر همه میرسه. چیزی که جلال آل احمد میخواد با این داستان به مخاطب نشون بده، به نظرم چیز فراتری باید باشه. اینکه خرافات، ناآگاهی، حرف مردم و ناتوانی آدم در پذیرفتن مسئولیت زندگیاش چقدر میتونه روی یه آدم تأثیر بذاره که همچین کاری بکنه و عواقبی که این تصمیم در آینده خواهد داشت، باز هم گریبانگیر بخشی از جامعه میشه.
مقصر اصلی کسیه که کار اشتباه انجام میده. پس اگه بخواهیم مسئولیتپذیرانه نگاه بکنیم، مقصر اصلی داستان شخصیت اول بود. چون در نهایت اون بود که این کار رو انجام داد. اما مسئلهی اصلی اینجاست که تنها مقصر داستان اون نیست.
حال کردید چجوری توضیح دادم؟ بدون اینکه داستان رو اسپویل کنم، نقدش هم کردم。◕‿◕。 برید بخونیدش. کوتاهه.