"جانا، دختر گمشده"
سریال بازنده رو تموم کردم. مثل پیاز لایه لایه بود یا اگه بخوام یه مثال بهتر بزنم، صبر کن: «پرانتزهای تو در تو».
تو تنها زمانی میتونستی معما رو حل کنی که از درونیترین پرانتز شروع کنی و در نهایت به بیرونیترینشون برسی. همون پرانتزی که کل ماجرا رو در بر میگرفت و کنترلش میکرد.
درواقع باید بگم اینجوری بود که تو توی یه برههی خاصی از سریال به یه نفر شک میکردی و همهی شواهد هم بر علیه اون بود. بعد تو سکانس بعدی میفهمیدی نه اون نبوده. حالا نفر بعدی و بعدی و بعدی.
جالب اینجا بود که تو ممکن بود دوباره به کسی که یه بار شک کرده بودی و پس از بررسیهای فراوان از نظرت تبرئه شده بود، شک کنی :) یعنی باز برگشتن به پرانتز درونیتر و محاسبهی دوباره.
به نظرم سریال خوبی بود. اما از یه جایی به بعد دیگه کسی توش لبخند نزد. فضای بسیار سرد و تاریکی داشت و البته قربانیهای زیادی هم بر جای گذاشت.
یه جای سریال گفته شد: «هیچکس خوشبخت نیست، فقط یه سریا بدبختترند».