نفرمایید آقای ابراهیمی، نفرمایید...(نامهای سراسر احساس بود)
عزیز من، همیشه عزیز من!
این زمان گرفتاریهایمان خیلی زیاد است، و روز به روز هم- ظاهرا- زیادتر میشود. با این همه، اگر مخالفتی نداشته باشی، خوب است که جای کوچکی هم برای گریستن باز کنیم؛ اینطور در گرفتاریهایمان غرق نشویم، و از یاد نبریم که قلب انسان، بدون گریستن، میپوسد؛ و انسان، بدون گریه، سنگ میشود.
هیچ پیشنهاد خاصی برای آنکه برنامهی منظمی جهت گریستن داشته باشیم- همانند آنچه که در «یک عاشقانهی بسیار آرام» و عینا در «مذهب کوچک من» گفتهام- البته ندارم و نمیتوانم داشته باشم؛ اما جدا معتقدم خیلی لازم است که گهگاه، «انتخاب گریستن» کنیم و همچون عزاداران راستین، خود را به گریستنی از ته دل واسپاریم.
من از آن میترسم، بسیار میترسم، که باور چیزی به نامِ «زندگی، مستقل از زندگان» آهسته آهسته ما را به چنگِ خشونتی پایانناپذیر بیندازد و اسیر این اعتقادمان کند که بیرحمی در ذات زندگیست؛ بیرحمی هست حتی اگر بیرحم وجود نداشته باشد.
این نکته بسیار خطرناک است، حتی خطرناکتر از خودکشی.
چقدر خوشحالم که میبینم خیلیها که ما کلامشان را دوست میداریم، دربارهی گریستن حرفهایی زدهاند که به دلْ مینشیند.
گمان میکنم «بالزاک» در جایی گفته باشد:
گریه کن دخترم، گریه کن! گریه دوای همهی دردهای توست...
و آقای «آندره ژید» در جایی گفته باشد: ناتانائیل! گریه هرگز هیچ دردی را درمان نبوده است...
و نویسندهی گمنامی را میشناسم که گفته است: «زمانی برای گریستن، زمانی برای خندیدن، و زمانی برای حالی میان گریه و خنده داشتن.
عزیز من! هرگز لحظههای گریستن را به خنده وامسپار، که چهرهای مضحک و ترحّمانگیز خواهی یافت».
شنیدهام که «ون گوگ»، بیجهت میگریسته است. بیجهت! چه حرفها میزنند واقعاً! انگار که اگر دلیل گریستن انسانی را ندانیم، او، یقیناً بیدلیل گریسته است.
به یادت هست. زمانی، در شهری، مردی را یافتیم که میگفت هرگز در تمامی عمرش نگریسته است. تفاخُر اندوهبار و شاید شرمآوری داشت. پزشکی گفت: «نقصیست طبیعی در مجاری اشک» و یا حرفی از اینگونه؛ و گفت که «در دلْ میگرید» که خیلی سختتر از گریستن با چشم است، و گفت که برای او بیمِ مرگ زودرس میرود.
مردی که گریستن نمیدانست، این را میدانست که زود خواهد مُرد.
شاید راست باشد. شنیدهام مستبدان و ستمگران بزرگ تاریخ، گریستن نمیدانستهاند.
بگذریم! این نامه چنان که باید عاشقانه نیست. رسمی و خشک است. انگار که نویسندهاش با گریه آشنا نبوده است.
باری این نامه را دنبال خواهم کرد، به زبانی سرشار از گریستن...
و اینک، این جمله را در قلب خویش باز بگو:
انسان، بدون گریه سنگ میشود.
#نامهی بیست و چهارم
#کتاب چهل نامهی کوتاه به همسرم
#نادر ابراهیمی