کامنتا رو دوباره بستم. این روزا خیلی احساس ناامنی می‌کنم. نشخوارهای فکریم زیاد شده و نمی‌خوام کسی رو درگیر این ماجرا کنم. خودم باید پشت سرش بذارم. بنابراین احتمالاً به سکوت و حرف زدن نیاز دارم.

وقتی خیلی حرف می‌زنم یا خیلی پست می‌ذارم، احساس بدی بهم دست می‌ده. با اینکه اینجا وبلاگ منه و می‌تونم هرکاری دلم می‌خواد باهاش بکنم ولی باز هم اون حس بد هست.

به قول یکی که نمی‌دونم کیه، "امروز برای انسان بودن زیادی آسیب‌پذیرم؛ کاش درختی، تخته سنگی چیزی بودم."

*احتمالاً یکم تلخ باشه حرفام این مدت. به خودتون نگیرید :) کسی به خودش نگیره.

این مدت که کامنتا باز بود، هرکسی که می‌خواست می‌تونست کامنت بذاره. اولش می‌خواستم فقط چند ساعت بازش بذارم ولی گفتم شاید توی اون مدت کوتاه یه سریا نبینند. پس به جاش پنج روز بازش گذاشتم. دیگه هر حرفی باید گفته می‌شد، گفته شد و اگه کسی پنج روز نیومده وبم، حرف خاصی نمی‌تونه داشته باشه با من.

نمی‌دونم. خیلی چیزها رو نمی‌دونم. مثلا نمی‌دونم کی خوب می‌شم ولی دلم هم نمی‌خواد همه‌چیز رو توضیح بدم. حوصله‌ی این کار رو ندارم. همچنین دلم نمی‌خواد همش لبخند بزنم.

همچنین گگگگگگگگگ😒 کسی دور و برم نباشه این مدت. ممکنه بزنم بترکونمش.