دنیای مردگان
از بهشت زهرا برمیگردم... رفته بودیم سر قبر پدربزرگم :) گاهی میرم اونجا. حالم رو خوب میکنه. و چشمای کنجکاو من از بچگی روی سنگ قبرهای مختلف میچرخه. انگار که هربار اومدم با آدمای جدید آشنا بشم، دوستای جدید پیدا کنم... اولین چیزی که امروز نظرمو جلب کرد این بود که قبرها بیش از پیش آدمها رو بلعیده بودند؛ سنگ قبرهای جدید، اسمهای جدید. یه زمانی اون قطعهای که ما میرفتیم، سنگ قبرهای کوچولویی داشت که روشون نوشته بود: "رزرو". همیشه با خودم میگفتم یعنی یه سری آدما از قبل برای خودشون قبر میخرند؟ این باعث نمیشه حس بدی بهشون دست بده؟ منِ کودک اون موقع حس بدی از این کار میگرفتم، هنوز هم میگیرم. شاید چون هنوز هم یه کودکم¯\_(ツ)_/¯ کسی چه میدونه؟ اما امروز همون رزرو شدهها پر شده بودند از "مهمون". این موضوع دلم رو قلقلک داد و غمگینم کرد. موضوع دومی که توجهم رو به سمت خودش کشید، مقبرههای خانوادگی بود. البته من همیشه بهشون نگاه میکنم. حس غریبیه که بدونی همهی خاندانت توی یه اتاق هستند و فقط خانوادهی خودتون کلیدش رو داره :) جالبه. اینجوری آدما سنگ قبرت رو لگد نمیکنند و زیر برف و بارون نمیمونی، گِلی نمیشی، آدمای دور و برت هم همه آشنان. اما در عین حال بارون گونههاتو نوازش نمیکنه، دوستای جدید پیدا نمیکنی، آدمای جدید تو رو نمیبینند، بهت فکر نمیکنند و وقتی آخرین نفر از خاندانت بمیره، برای همیشه فراموش میشی :) قصهی غریبیه قصهی آدما... یه آهِ عمیق میکشم و به اون دختر جوون فکر میکنم که قبرش بالای قبر مامانبزرگه. اون فقط بیست و یک سالش بوده. خانوادهاش میگفتند ایست قلبی کرده و پدرش که احیا کردن بلد بود، هرکاری کرده نتونسته دخترشو برگردونه. همچنین متوجه شدیم اون دختر تنها بچهی پدر و مادرش بوده و بعد از مرگش مادرش دیوونه شده. اینطور که فهمیدیم پدرش هم هرچندوقت یه بار یه سری گل و گیاه با خودش میاره و اونجا میکاره. مثل اینکه گل و گیاههای "شقایق" بوده :) هروقت بهش فکر میکنم قلبم تیر میکشه. زندگیِ مسخرهی غمانگیز... بچهتر که بودم، توی قطعهی پدربزرگم دو تا دوست داشتم. "وحیده" و "شیما". به ترتیب "نوزده" و "بیست ساله". با این تفاوت که من وقتی 6 سالم بود، وحیده نوزده سالش بود و شیما بیست سالش. الان هم وحیده نوزده سالشه و شیما بیست سالش. دوستی ما هم اینجوری بود که من هروقت میرفتم پیششون براشون غصه میخوردم و قلبم تیر میکشید و با خودم فکر میکردم چی شد که تو این سن کم مردند؟ همچنین با خودم فکر میکردم نوزده سالگی چه سن قشنگی برای مردنه :) نوزده آبیایه که داره تبدیل به سرمهای میشه، مثل خورشیدی که داره غروب میکنه. یه رنگ سرسنگین و زیبا و دهن پرکن برای مردن. راستی من هیچوقت وحیده رو ندیدم اما شیما رو چرا. نمیدونم چی میشه که بعضی دخترا وقتی میمیرند، هیچ عکسی ازشون به جا نمیمونه؟ اینم افکار پوسیدهی بعضی مردهاست که حتی بعد از مردن هم دست از سر بانوان مرتبط بهشون برنمیداره. من که دلم میخواد عکسم حتماً باشه :) کجا بودم؟ آها داشتم میگفتم. شیما زیبا بوده. لبخند قشنگی هم داشته. چهرهاش هم دقیقاً شبیه بیست سالههای قدیم بوده. اگه به زمان حال تبدیلش کنیم میشه بیست و هفت. قدیما چهرهی آدما زودتر پخته میشده. الان به چهرهی یه آدم بیست ساله نگاه میکنی، فقط بچگی و خامی میبینی :] البته این چیز بدی نیستا. فقط تفاوت نسلهاست، همین. راستی امروز وحیده رو پیدا نکردم ولی شیما رو دیدم... حرفهای زیادی برای گفتن دارم. بعدا بیشتر خواهم گفت.