اینکه تو در جواب خوبی، خوبی کنی وظیفته. اگر در جواب بدی، بدی کنی، حقته. اما هنر اصلی اینه که در جواب بدی، خوبی کنی. این تو رو از بقیه جدا می‌کنه.

پاری داره به سال کنکورش نزدیک می‌شه و طبق صحبت‌هایی که با هم داشتیم، به این نتیجه رسیدیم که براش خیلی خوبه اگه بره کتابخونه. امروز روز اولش بود و مثل این که خودم دوباره کنکوری شده باشم، براش خوشحال بودم. منم وقتی می‌رفتم کتابخونه و مدت طولانی شاهد سکوت و خاموشی خودم و اطرافیانم بودم، دلم می‌خواست یکی باشه که از روزم براش تعریف کنم. برای همین معمولاً وقتی برمی‌گشتم خونه، زیاد صحبت می‌کردم. بیچاره مامانم که باید به همه‌ی اون حرفا گوش می‌داد :)))))))) گاهی بهم می‌گفت: «تو هم مثل آن‌شرلی خیلی حرف می‌زنیا.» و من یادم می‌افتاد که حرفای آنه ماریلا رو خیلی خسته می‌کرد. اون زمان ناراحت می‌شدم ولی الان اگه یه نفر این حرف رو بهم بزنه، تعریف برداشتش می‌کنم. چون هرچی بزرگتر شدم، بیشتر حرفای آنه رو فهمیدم. حالا چرا اینا رو گفتم؟ برای اینکه پاری هم داره همین احساسات مشابه رو تجربه می‌کنه. امروز دوبار بهم زنگ زد. دفعه‌ی اولش رو ندیدم و نشد جواب بدم. دفعه‌ی دوم که همین چند دقیقه پیش بود، جوابش رو دادم و اونم شروع کرد به تعریف کردن از روزش. از اینکه چقدر هی یه سریا می‌رفتند و می‌اومدند :))))))) یاد خودم افتادم. هروقت می‌رفتم کتابخونه چندتا اکیپ بودند که برای وقت‌گذرونی اومده بودند اونجا. یا برای آروم کردن وجدانشون که به خودشون نشون بدن از صبح تا شب کتابخونه بودند... اینا الکی کتاب رو باز می‌کردند ولی بیشتر به فکر چیزهای دیگه‌ای بودند. مدام هم می‌رفتند و می‌اومدند. وقتی یه مدت به صورت ثابت بری یه کتابخونه، کم کم با آدماش آشنا می‌شی. شاید حتی یه واژه هم باهاشون رد و بدل نکنی ولی بالاخره می‌فهمی چی به چیه. چون یه سری از اون آدما رو دقیقا هرروز می‌بینی. من البته بیشتر ترجیح می‌دادم این اتفاق نیفته و همه برام غریبه باشند. اینجوری خیلی راحت‌تر بودم. چون بعد یه مدت ذهنم رفتارهاشون رو پیش‌بینی می‌کرد و شخصیتشون رو می‌فهمیدم. حتی می‌دونستم که کی کجا می‌نشینه. حتی اسم همه‌شون رو یاد می‌گرفتم. [ذهنی که باید درس می‌خوند :)))))) ] اینکه می‌گم حواسم به ده‌تا جا بود موقع درس خوندن، از همچین چیزی حرف می‌زنم و این اصلا دست خودم نبود. کتاب‌های درسی به جز چندتا درس خاص، برام کسل‌کننده بودند و واقعاً حوصله‌ام رو سر می‌بردند. در اینجور مواقع دلم می‌خواست خودم یه چیزی بیافرینم. خودم داستان بنویسم. خودم نقاشی بکشم یا یه کار جالب دیگه. برای همین تا قبل از ورودم به دانشگاه به نظرم زندگی یه جبر کسل‌کننده برام بود.

اینا رو در حالی دارم می‌نویسم که عرفان طهماسبی داره می‌گه: «با اینکه دلگیرم ازت، الهی الهی دنیا برات بسازه، الهی الهی دلت به غم نبازه...» خیلی حس خوبی بهم می‌ده این آهنگ❤️