چشمهای از کاسه درآورده :)
تازگیا نمیدونم چرا پیرمردای هیز و هول خیلی سر راهم سبز میشن. نفرتانگیزتر از این موجودات تا حالا به عمرم ندیدم😐 مثلاً اگه درجهی نفرتم از پسرهای هول صددرصد باشه، این در مورد پیرمردای هول میشه هزار درصد :) امیدوارم منظورم رو رسونده باشم :)))))))))) حالا من کوچولو محسوب میشم تازه :) پس اونا پدوفیلاند :|
امروز رفته بودم بیرون و یه جا ایستاده بودم و کاری نمیکردم. داشتم به آدما و خیابون و همهچیز فقط نگاه میکردم. و اینم بگم که در سادهترین حالت ممکن خودم بودم. حتی چتریهای جلوم رو اتو نکرده بودم، در این حد. آرایشم که هیچی، فقط یه رژ. متوجه نگاههای چند مرد در سنین مختلف شدم. یکی از اینا پیرمرد بود. اون چند نفر رفتند پی کارشون. اما این پیرمرده در ابتدا در حالت ایستاده زل زده بود به من. و بعد خسته شد و نشست همونجا و به زل زدنش ادامه داد😐 میخواستم برم از وسط به دو نیمهی نامساوی تقسیمش کنم کله پوکو :) یا یه بار حدود یه ماه پیش یه مرد میانسال تا خونهمون دنبالم راه افتاده بود :))))))) الان گفتنش شاید خندهدار به نظر برسه ولی اون لحظه بسیار عذابآور بود. یکی تو همین بلاگفا یه بار پرسیده بود: «شما به عنوان یه خانوم آیا تو ایران امنیت دارید؟» خواستم بگم آرررره عزیزم. معلومه که امنیت داریم. اصلاً از خونه که پامو میذارم بیرون، مشخص نیست خونه کدوم ور دره. انگار پامو گذاشتم توی خونهی خودم :) خواستم از همین تریبون از مسئولین محترم تشکر کنم!