از وقتی یادمه به خواب‌هام اهمیت می‌دادم و چندوقتی هست که یادداشتشون می‌کنم. توی خواب‌هام واقعاً هیچ محدودیتی از هیچ نظری وجود نداره و من کاملاً آزاد و رهام. از یه سکانس می‌رم به یه سکانس دیگه. نیازی نیست حواسم باشه که پاهام همراهیم کنند. همین که بخوام برم، می‌رم. یه‌هو ممکنه از یه موجودی به یه موجود دیگه تبدیل بشم و کارهایی رو بکنم که تو دنیای واقعی ازشون می‌ترسم. مثلاً خیلی راحت وارد یه جمعی شم و با همشون خوش و بش کنم :) یاد Sharkboy and Lavagirl افتادم. مکس همه‌ی خواب‌هاش رو نقاشی می‌کرد. هرچیزی که دیده بود. و آخرش رویاش به واقعیت پیوست. اگرچه ترسناک بود :)