باشکوه
تو شبای سرد اگه کیسهی آب گرمتو بغل کنی، حسش فوقالعادهست. گرماش ذره ذره وارد وجودت میشه و تو قشنگ احساس میکنی داری آرومتر میشی. البته همهی اینا مال وقتیه که فقط سردت باشه. اگه درد داشته باشی، دیگه اون گرمایی که وارد بدنت میشه رو احساس نمیکنی؛ مثل الان من :) چراغهای اتاقمو خاموش کردم و به مارگوی عزیزم گوش میدم. به جز اون هیچ موسیقی دیگهای حالمو خوب نمیکنه :) دیشب هم داشتم بهش گوش میدادم و گریه میکردم. ولی حالم خوب بود. انگار توی این جهان نبودم... یادم افتاد چند سال پیش هم زمانی که داشتم به این فکر میکردم که یه روزی نخواهیم بود و این جهان همچنان هست، گریه کردم. به چیزهای باشکوهی که ازمون میمونه فکر کردم. به این فکر کردم که اون لحظه با یه نخ نامرئی به آدما وصلم. چشمامو بستم، به همهی اینا فکر کردم و نفسهای عمیق کشیدم؛ دم... بازدم. موسیقی آرامشبخشی کل اتاقمو پر کرده بود و همهچیز نور بود... حس چوپانی رو داشتم که روی تپهها چوبدستیاش رو توی هوا میچرخونه و میرقصه. اون روی بالاترین نقطهی زمین ایستاده بود و میخواست نی بزنه. انگار اونجا آخرین نقطهی دنیا بود. من توی همون نقطه بودم.