انگار سالهاست که نبودم. یه همچین حسی دارم. در حالی که کلاً دو سه روز بوده. دلم برای نوشتن تو اینجا تنگ شده بود. شاید تا ابد هم تنگ بشه.

کارهام تقریباً زیاده و هرروز صبح زود باید بیدار بشم. یه روزایی واقعاً نمی‌تونم و خواب می‌مونم. غم‌انگیزه :") می‌تونم ادعا کنم در مورد بیدار شدن کاملاً مستقل شدم. نیازی به اینکه کسی بیدارم کنه ندارم.

تازگیا خواب‌هام آنچنان یادم نمی‌مونه. فکر کنم اثرات پیریه :)))) و این هم غم‌انگیزه. مرور زمان آدمی رو پیر و فرسوده می‌کنه؛ یه سری اتفاقات بیشتر.

سردمه با اینکه زیر پتوام و بخاری روشنه. البته من خیلی وقتا دست و پام یخه.

یه جاهایی توی زندگی میای به یکی محبت کنی ولی آنچنان که باید قدر محبتت رو نمی‌دونه. شاید با خودتون فکر کنید می‌خوام بگم پس دیگه محبت نکنید. اما نه. اون‌کار بهترین کاری بوده که قلب شما اون لحظه می‌تونسته برای جهان انجام بده. اما اگر خواستید کسی رو آروم کنید و کنارش باشید ولی اون نخواست، اصراری نکنید بهتره. چون تا وقتی گاردش رو باز نکنه، شما نمی‌تونید کاری از پیش ببرید. احتمالاً بهتره مدتی با خودش تنها باشه.

کیه که به دوستی‌های تمام‌شده فکر نکنه؟ :) مخصوصاً اگه اون آدم یه برهه‌ای از زندگیت از مهم‌ترین افراد تو بوده باشه. مثلاً خواهرت یا پارتنرت. جدایی‌ها همیشه غم‌انگیزند. چه دلایل بزرگی داشته باشند و چه دلایل کوچیکی. هر آدمی با رفتنش یه حفره تو دلت جا می‌ذاره که شاید هیچوقت پر نشه.

امروز با ترکیبی از سردرد و چشم‌درد از خواب پریدم. خواب خوبی می‌دیدم. شاید خواب‌هام تنها جایی هستند که توشون با آدم‌های رفته خوشحالم. فکر کنم توی خواب داشتم سلفی می‌گرفتم :))))) با این وجود که من خوشم نمیاد گیرنده‌ی عکس سلفی باشم :]

قصد دارم یه کار خوب انجام بدم. البته چیز خاصی نیستا. ولی من اولین‌باریه که می‌خوام انجامش بدم و فعلا همین‌کار برای خوشحال کردن برادرم از دستم برمیاد. حالا اگه انجام شد درباره‌اش می‌نویسم :)