درد دارم و کیسه آب گرم عزیزم رو بغل کردم. فکر کنم خیلی بیشتر از آدما به دادم رسیده😄 دوسش دارم. هشت کتاب سهراب رو می‌گیرم دستم و اتفاقی یه شعرش رو باز می‌کنم. چشمم می‌خوره به صفحه‌ی اولش. انگار روز درخت‌کاری اینو برای خودم هدیه گرفته بودم. خوشحال می‌شم و فکر می‌کنم چه کار خوبی کردم :) سهراب هم مرهم درده:

"زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه‌ی عشق.

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه‌ی عادت از یاد من و تو برود."

اون زمان‌ها بچه‌ها توی دفترچه خاطرات‌های همدیگه، این قسمت رو خیلی می‌نوشتند. و من با خودم می‌گفتم که چه زیباست. از همون وقتا فکر می‌کردم سهراب جادوییه. این چیزا رو یه آدم عادی نمی‌تونسته نوشته باشه :) اینهمه تیزبینی تو توصیف طبیعت، ظرافت‌های موشکافانه، سخن نغز، پیچیدگی در عین سادگی. همه‌ی اینا منحصر به خود سهرابه. سهرابی که واژه‌های دشوار رو توی کلامش نمیاره اما با این حال درکش ساده نیست.

اگر کسی خواست بدونه زندگی چیه، می‌تونه شعر صدای پای آب سهراب رو بخونه. زندگی چیز بزرگ و عجیبی نیست. به قول خودش:

"زندگی جذبه‌ی دستی است که می‌چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.

زندگی، بُعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه‌ی شب‌پره در تاریکی‌ است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه‌ی مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی «ماه»،

فکر بوییدن گُل در کره‌ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه‌ی دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی «مجذور» آینه است.

زندگی گُل به «توان» ابدیت،

زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،

زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفس‌هاست."

می‌بینی؟ هیچ خبری نیست. هیچ چیز عجیبی هم نیست. همین چیزهای ساده‌ست که منتظریم تموم شه تا به جاهای خوبش برسیم. راستی جای خوبش کجا می‌تونه باشه؟🤔 وقتی که به همه‌چیز رسیدیم؟ آیا اصلا می‌تونیم به همه‌چیز برسیم؟ و وقتی آرزویی نباشه، چه شوقی برای ادامه دادن می‌تونه وجود داشته باشه؟ اینا سوالاییه که الان دارم از خودم می‌پرسم. دوباره کتاب رو ورق می‌زنم:

"پرتو محرابی، می‌تابی. من هیچم؛ پیچک خوابی. بر نرده‌ی اندوه تو می‌پیچم."

راستی اگر یه پیچک شادی دور نرده‌ی اندوه تو بپیچه خوشحال می‌شی؟ :)

و در پایان:

"پُرم از راه، از پُل، از رود، از موج.

پُرم از سایه‌ی برگی در آب:

چه درونم تنهاست."