من هیچگاه یک شوخی نبودم.
به او گفته بودم که نرود. گمان میکرد مزاح میکنم. حرفم را جدی نگرفت. رفت و پس از چندی بازگشت. به رویش نیاوردم. گذاشتم پیش خودش فکر کند نفهمیدهام.
او پرندهٔ رفتن بود. و از یک پرنده چطور میشد انتظار داشت که بماند؟! تازه او که جَلد نشده بود؛ و هیچوقت هم نشد... گویی تنها چیزی که میخواست این بود که آزارم بدهد و این رفتنها را به یک بازی بیمزه بدل کند. من که نمیدانم؛ شاید برای او بامزه بود و در خلوتش بارها به ریش من خندیده بود.
این شد که باری دیگر آن کوه آتشفشان را تنها گذاشت. این بار که خواست برگردد امّا، جلویش را گرفتم! و آنکسی که جلویش ایستاد، همان دخترکی بود که گمان میکرد متوجه هیچچیز نیست، که نمیفهمد و میتوان تا بینهایت آزارش داد. اشتباه میکرد؛ من آن دخترک نبودم. او نتوانسته بود مرا برای همیشه تغییر بدهد و از من یک شمع دکوری زیبا بسازد که فقط سوختن و تماشا کردن را بلد است. من فوران کردم و با انفجارم همهچیز را به نیستی کشاندم، هرچیزی که گمان میکردم قرار است مانند میراثی ارزشمند حفظش کنم.
و قصهٔ ما اینگونه به سر رسید.