سفینهٔ فضاییِ رنگارنگ
خیلی خواب بدی دیدم. توی یه پارکی بودم که پر از تابهای بزرگ بود. تابهایی بسیار متفاوت با آنچه که امروز هست؛ کاملاً آهنین و چندنفره. اون پارکه خیلی نزدیک یه مدرسهٔ ابتدایی بود. بچهها همیشه بعد مدرسه میرفتند که اونجا بازی کنند. همهچیز خوب بود. تا اینکه یه روز یه سری کودک، ظرفیت تاب رو رعایت نکردند و حدود ده نفر با هم سوار تاب شدند. اولش هیچ اتفاقی نیفتاد. همهچیز عادی بود. تا اینکه یه مرتبه تابه رفت بالا و خیلی اوج گرفت. طوری که بسیار دور شد از جایی که بود. بعدش وقتی میخواست برگرده پایین، زنجیرش پاره شد و مثل یه سفینهٔ فضایی چندتا کوچه اونورتر سقوط کرد. خیلی شوکزده شده بودم. دوییدم به سمتش. داد میزدم و گریه میکردم. رفتم جلو تا ببینم کسی زنده هست؟ اما پلیس یهو پیداش شد و من دستم رو بیرون کشیدم. از اون دهنفر تقریباً همه مردند. به جز یکی دونفر که خودشونو کشیدند بیرون از تاب و فرار کردند. همون بچههایی که چند دقیقه پیش داشتند میخندیدند و صداشون گوش آسمونو کر کرده بود، حالا دیگه نبودند و با جسدهاشون جلوی چشم من یه کوهی از مردگان رو ساخته بودند. جالبه که هیچکدومشون رو نمیشناختم ولی بازم انقدر به هم ریخته بودم که اشکهام دست خودم نبود. همینجوری در حال جیغ و گریه بودم که از خواب بیدار شدم :)