نوشتن همیشه چیزی بوده که برای من ارزش زیادی داشته. من همیشه جوشش واژه‌ها رو درونم حس می‌کردم؛ از خیلی سال پیش... از اولین‌باری که یاد گرفتم بخونم، دلم می‌خواسته بنویسم. برای همین هم توی خونهٔ ما پر از دفترهاییه که من یه ردی از خودم توشون به جا گذاشتم. مامان گفته کتاب‌ها و دفترهایی که نمی‌خوام رو جدا کنم و الان اینجوری‌ام که: این نه. اینم که توش خاطره نوشتم، پس نه. این یکی هم نمی‌شه چون نامه‌هاییه که نوشتم و برام مهمه. اینم نه؛ جمله‌های قشنگیه که پیدا کردم و... :)))))))) باید دل بکنم از یه سری‌هاشون... حتی یه دفتر شکرگزاری هم داشتم که تمرین‌های بیست و هشت روزهٔ کتاب معجزهٔ شکرگزاری راندا برن رو انجام داده بودم :))) حقیقتش اولین‌باری که این کتاب رو دیدم، وقتی بود که مسافرت بودیم. توی ویلا چشمم خورد بهش. سریع رفتم برش داشتم و یکم ازش رو خوندم. دیدم خیلی کتاب اسرارآمیزی به نظرم می‌رسه. و خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بودم(13-14 سالم بود). این شد که وقتی برگشتم تهران رفتم خریدمش. اما خب حقیقت اینه که با انجام تمارین اون کتاب، احساس خوشبختی بیشتری نکردم :) انگار فقط از روی رفع تکلیف بود...ولی تا آخرین روز براش امید داشتم... شاید هم زمان درستی انجامش ندادم :)

یه سری کتاب هم هست که از زمان کنکورم نگه داشتم و هیچ‌جوره دلم نمیاد بندازمشون دور :) فکر کنم فقط کتاب‌های دکتر هامون سِبطی رو نگه داشتم: دستور زبان فارسی، تناسب مفهومی و قرابت معنایی و آرایه‌های ادبی. از نظر من اینا واقعاً کتاب‌های مفیدی بودند. ادبیاتشون هم جوری بود که من خیلی باهاش راحت بودم. تنها کتاب‌هایی بودند که بعد خوندنشون واقعاً حس می‌کردم چیزی داره بهم اضافه می‌شه. بین اینهمه کتاب کنکوری، فقط همین سه تا برای من :)