ماهی

در همین لحظه سریال در انتهای شب رو تموم کردم. یه بلاگری رو دنبال میکنم که خیلی به این سریال توپیده بود. البته کل صحبتش این بود که ایرانیهایی که دیگه ایران زندگی نمیکنند، بهتره فیلم و سریال ایرانی نبینند. چون اونور مشکلات مربوط به ایران وجود نداره و دیدن این چیزا فقط روح و روانشون رو به هم میریزه. میگفت اونا دیگه باید سعی کنند خودشون رو با فرهنگ کشور مقصد سازگار کنند و سریالهای ایرانی "آشغال" ارزش دیدن ندارند. میدونی؟ اون لحظه که داشت اینا رو میگفت حس حقارت بهم دست داده بود؛ از اینکه ایرانیام، از اینکه اون هم ایرانیه و اینجوری داره صنعت فیلمسازی کشورش رو تخریب میکنه، از کیفیت پایین فیلم و سریالهای ایرانی که باعث شدند این شخص به زبون بیاد و...
من منتقد فیلم و سریال نیستم. حتی نمیدونم دقیقاً بر اساس چه معیارهایی یک فیلم یا سریال رو نقد میکنند. چی باعث میشه به یه فیلم بگن خوب و به یکی دیگه بگن بد. اما در یه مورد با این شخص موافقم. اونم اینه که ما هرچیزی میبینیم و میشنویم، روی ناخودآگاه ما تأثیر میذاره و این تأثیر چیزی نیست که دست ما باشه و ما برای میزان و نوعش تصمیم بگیریم. پس درستش اینه که سعی کنیم ورودیهای ذهنمون رو درست انتخاب کنیم.
به خود سریال بپردازیم. اولین چیزی که در تمام طول سریال به صورت ملموسی حسش میکردم این قضیه بود که طلاق دو نفر مخصوصاً اگر فرزندی داشته باشند، نه تنها روی اون دونفر تأثیر میذاره، بلکه خانواده طرفین رو هم کاملاً درگیر میکنه.
در طول فیلم سکانسهایی وجود داره که کاملاً ضد زنه. مثلاً در ابتدای فیلم که بهنام و ماهرخ میخواستند جدا شن، دفترخونهداره گفت باید شاهد داشته باشید: یا دوتا مرد یا چهارتا زن :)))))))) انگار علنا داره میگه ارزش رای دو تا مرد از دوتا زن بیشتره و برای جبرانش باید دونفر دیگه هم بیان! یا به بیان سادهتر ارزش شهادت یه مرد برابره با شهادت دو زن و نه یکی! یا مثلاً یه جا که پدر ماهرخ داشت با خواهرش صحبت میکرد گفت من سالها برای این مملکت کار کردم. حالا اون وسطا چندتا زن هم اومدند و یه کارایی کردیم و رفتند! و صراحتا داشت میگفت: خب منم مَردم، احتیاجاتی دارم! و به همین سادگی خودشو تبرئه میکرد. در حالی که همین آدم این حق رو برای دخترهاش قائل نبود و اونها "زن" نبودند و احتیاجاتی نداشتند! یا اینکه اونجایی که ماهرخ داشت با ثریا صحبت میکرد و ثریا بهش گفت که با بهنام رابطه داشته، ماهرخ بهش گفت مگه تو آدم نیستی؟ مگه نیاز نداری؟ و ثریا گفت نه من آدم نیستم! چرا؟ به خاطر تربیت خانوادهای که توش بزرگ شده بود. اگر دقت کنید این کاراکتر فوقالعاده ضعیف و بیاعتماد به نفسه و زیر بار تفکرات مردسالارانه له شده. یا یه جاش که امیر به ماهرخ و مینا گفت: کرم از خود درخته! این همون تفکریه که حق رو به آدم متجاوز میده و نه کسی که بهش تجاوز شده...
همین سریال به ظاهر ساده همه این تفکرات رو تو خودش داشت و این بذر رو بدون اینکه آدم متوجهش بشه، تو ناخودآگاهش میکاره.
کلی حرف دارم که بزنم. مثلاً یه چیز جالبی که متوجهش شدم شخصیت متفاوت بهنام در رابطه با ماهرخ و ثریا بود. بهنام در رابطه با ماهرخ یه پسربچه بیاختیار اما در رابطه با ثریا یه مرد بود. دلیلش هم این بود که ماهرخ انگار مادر بهنام بود. اما ثریا بهش اجازه میداد مرد باشه و مثل مادر باهاش رفتار نمیکرد.
یه نتیجه دیگه که گرفتم اینه که گاهی مشکلات بین دوتا آدم انقدر ریشهایه که به این راحتیا حل نمیشه. در چنین مواقعی این دونفر باید از همدیگه جدا شن. مثل ماهرخ و بهنام.
یادتونه که میگفتم یه سری رنجها فقط مال خود آدمه؟ این حقیقت رو اونجایی دیدم که ماهرخ خیلی داغون و گریان از سر قبر حکیمه برمیگشت و وقتی پدرش حال حکیمه رو پرسید، ماهرخ لبخند زد و گفت: بهتره. روحیه خیلی خوبی داره :) یا سر سفره در حالی که حواسش اصلا به اونجا نبود، وانمود میکرد داره به حرفای اهل خونه گوش میده و لبخند میزد. من چون خودم تجربه مشابهی داشتم، میتونستم بفهممش.
حالا دلم میخواد یکم در مورد یه سری از شخصیتهای این سریال صحبت کنم. اولین چیزی که اینک توی ذهنمه، پدر ماهرخه. به نظرم این کاراکتر بسیار مستبد و دیکتاتور بود. از دیکتاتور بودنش همین بس که خودش سیگار میکشید و این به نظرش بد نبود ولی وقتی ماهرخ سیگار میکشید، انگار زشتترین کار دنیا رو کرده بود! ولی با همه اینا حداقل تلاش میکرد پدر خوبی باشه.
شخصیت عمه ماهرخ رو خیلی دوست داشتم. کلا از آدمای عاقل و دلسوز خوشم میاد. اینا هموناییاند که یه خانواده رو سرپا نگه میدارند و جلوی از هم پاشیدنش رو میگیرند :)
همچنین فکر میکنم خیلی خوب میشد اگه به رضا یه فرصت از طرف ماهرخ داده میشد. اما ماهرخ انقدر آشفته بود که واقعاً نمیتونست :)
و از شخصیت بهنام توی این فیلم واقعاً حالم به هم میخورد. من همچین شخصی رو هیچوقت نمیتونم دوست داشته باشم. یه آدم بیتفاوت چندش :) از اونا که انگار تا حالا برای هیچ چیز تو زندگیشون نجنگیدند و فقط حرف و ادعا هستند. این حس من به بهنام توی فیلمه.
دیگه تقریباً همین. اگه چیز دیگهای یادم اومد اضافه میکنم :)