وقتی رسیدم اولش نازنین مریم داشت پخش می‌شد. بعدش نت‌ها داشتند می‌گفتند: ای الههٔ ناز،‌ با دل من بساز...

همه‌چیز خوب بود تا اینکه وارد اونجا شدم. از همون اولش بغض گلومو فشار می‌داد. خیلی سعی کردم لبخند بزنم. خیلی خیلی سعی کردم. تا یه جایی تونستم خودمو نگه دارم اما از یه جایی به بعد دیگه اشکام دست خودم نبود. خیلی وقت بود که انقدر احساس ضعف نکرده بودم. هی چشمام پر می‌شد. هی سرمو می‌گرفتم بالا و لبخند می‌زدم و دوباره به همین ترتیب. سخت بود. برگشتم.