روزگاری شده غریب!
امروز از اون روزایی بود که حس میکردم اضافیام. با یه عالمه حس دوست نداشته شدن و شرم :) و این احساسات واقعاً غلبه کرده بودند بر من... از سرزنش کردن خودم چه توسط خودم و چه توسط دیگران به ستوه اومدم. من گم شدم. اینجا خونه من نیست انگار. این آدما رو هم نمیشناسم؛ همه از دم غریبه. یه مشت غریبهٔ غرغرویِ رومخِ مودی که یه روز بهت میخندند و یه روز دیگه بیدلیل بهت اخم میکنند...که یه روز بهت سلام میدن و فرداش خودشونو میزنند به ندیدن. امروز موقع ناهار به بچهها تعارف کردم و از قضا یکی با یه حالتی از دوگانگی که من آخر نفهمیدم داره شوخی میکنه یا جدی میگه، خواست که یکم از غذامو امتحان کنه. گفتم خب پس برو یه قاشق بیار و بیا. رفت و بدون قاشق برگشت. منم شروع کرده بودم به خوردن غذام. دیگه نه من چیزی گفتم و نه اون. اما حس کردم ناراحت شد چون رفتارش بعد از این ماجرا سرد شد :| خب مگه من چیکار کردم؟! واقعاً عجیبه... گاهی وقتا حس میکنم منو دست میاندازند. کارایی میکنند که معلوم نیست شوخیه یا جدی و بعد به ریاکشنِ جدی گرفتهٔ من میخندند. نمیدونم آدما عجیب غریب شدند یا من درکشون نمیکنم ولی خیلی مضحکه این کارا :))))