امروز نخستین روزی بود که پس از یه دورهٔ طولانی یکی دوماهه به تمامی خونه بودم. اگرچه که همهٔ خستگی‌ام رو از بین نبرد ولی بهترم. دست کم یه سری گرد و غبار سطحی رو از روی روانم پاک کرد. البته باید بگم یه جاهایی آدم به درک شدن توسط خانواده هم نیاز داره. اگه توی این روزها اون‌ها هم شروع کنند به غر زدن و ایراد گرفتن از کارهات و چنین چیزهایی، واقعاً دیگه توانی برای آدم نمی‌مونه :) حتما می‌دونید که بسیاری از ویژگی‌های رفتاری ما توی دوران کودکی و به خاطر خانواده در ما ایجاد شده و شکل گرفته. پس اصلا نمی‌شه نقششون رو انکار کرد.

با همه اینا من کسی‌ام که دلم می‌خواد محل زندگی‌ام از خانواده جدا باشه. می‌دونی؟ این خاصیت بزرگ‌شدنه. اینکه می‌دونی با تموم مهری که به خانواده داری، باید راهت رو ازشون جدا کنی و وارد جادهٔ منحصر به فرد زندگی خودت بشی. البته من به طور کلی هم خیلی آدم گرمی نیستم. پس چیز غیرممکنی برام نیست. اما یه اتفاق عجیب که با گذشت زمان در من روی داد این بود که به مرور و هرچی که بزرگ‌تر شدم، مهرم به خانواده بیشتر شد. دلیلش رو نمی‌دونم. این به این معناست که من پیش از این، خیلی راحت‌تر کنده می‌شدم از هرچیزی و هرکسی. فقط یادمه یه بار توی فضای مجازی به خاطر یه نفر خیلی عمیق اشک ریختم. منظورم از عمیق اینه که دیگه اشک‌هام قطره قطره نبودند، بلکه به معنای واقعی کلمه سیلی درگرفته بود و همه احساسم به اون شخص رو از وجودم بیرون ریخته بود. دلیلش هم این بود که اون شخص به من دروغ گفته بود؛ یه دروغ خیلی بزرگ. اشک ریختم چون اون هیچوقت نفهمید که من چه معصومانه بهش اعتماد کرده بودم... اشک‌های عمیق آدم‌ها رو عوض می‌کنه. من هم عوض شدم :)

حالا دوباره برگردیم به من. به خاطر میارم که تو دوران مدرسه هم آدم سردی بودم. یه آدم سرد اما در عین حال حساس و‌ ظریف. از اونایی که برام مهم نبود دوستی نداشته باشم. من با خیال‌هایی که برای خودم می‌بافتم زندگی می‌کردم. اما از اینکه یکی به هر دلیلی بهم توهین کنه، به شدت ناراحت می‌شدم. و از اونجایی که همیشه جزو بهترین‌های مدرسه بودم، دخترا بهم حسودی می‌کردند و خیلی وقتا بهم نزدیک نمی‌شدند. مخصوصاً تو دوران دبستان. باز تو راهنمایی و دبیرستان اکیپ خودمونو داشتیم و واقعاً تنها نبودم؛ هرگز تنها نبودم :) برای همین حس و حال خوبی که راهنمایی و دبیرستان برام داشت، دلم برای اون روزا تنگ می‌شه :) هنوز هم هستند اون بچه‌ها. هنوز هم دوستان عزیزم باقی موندند. با این تفاوت که باورهای من و اونا حالا خیلی متفاوته :) باورهای متفاوت مسیرها رو جدا می‌کنه اما صمیمیت رو، اگه بنیادین باشه، نمی‌تونه کم کنه :)