آتشفشانِ بی‌قراری شدم. امروز موقع برگشتن، داشتم توی پیاده‌رو برای خودم راه می‌رفتم که دیدم یه پسر بزرگ و یه پسر کوچیک‌تر جلوم وایسادن و دارن با هم حرف می‌زنن. یکم وایسادم جلوشون تا شاید بفهمن من می‌خوام رد شم و برن کنار. اما انگار نه انگار! یهو عصبی شدم و داد زدم: "اجازه می‌دید؟" نه تنها برگای اون پسره ریخت، بلکه برگای خودمم ریخت :))))))) اصلا جا خورد از این حرکتم... خودشو کشید کنار و من رد شدم رفتم :))))))) می‌خوام بگم آستانه تحملم همینجوری‌ کم بود، الان کمتر هم شده :] دست خودم نیست. زود عصبی می‌شم. بعدش تا مدت‌ها همینجوری خشمگین بودم. یکم نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بگذرم. به خودم گفتم: "دختر قشنگم، آخه چرا انقد با همه دعوا داری تو قربونت برم؟ :)" بعد درونم جواب داد: "خب آخه اعصاب آدمو خرد می‌کنند😐 احمقا!" خلاصه یکم قربون صدقه خودم رفتم تا خشمم فروکش کرد و رسیدم.

پیش از این توی یه ایستگاه مترو دیدم یه پسره تو لاین مخالف یهو بهم لبخند زد و باهام بای بای کرد :))))))))))))) من اینجور وقتا تنها ری‌اکشنی که نشون می‌دم اینه که خنده‌ام می‌گیره. جالبه که رها هم نمی‌کرد. و با اینکه می‌دونست هیچ‌جوره نمی‌تونه منو پیدا کنه، هنوز داشت به کارش ادامه می‌داد. چه می‌دونم؟ فکر نمی‌کنم قصد خاصی داشته بوده باشه. به چشم یه آدم می‌بینمش که به هم‌نوعش لبخند زده :]🌱 منم که "رد شدم رفتم."