رزهای طلایی
مهربان عزیزم؛
اینجا کم کم داره تبدیل میشه به دفترچه خاطرات شخصی تو: خلوت، بیصدایی و یه باغ سبز.
میدونی؟ هنوز هم معتقدم تنهایی باشکوهه و تنها آدمی ارزش شکستنش رو داره که از تنهایی باشکوهتر باشه.
من رفتم، خیلی وقته که رفتم. اونقدر رفتم که گلهای مینیاتوری گلخونهام خشک شدند. حالا همهجا پر از گلهای خشک زرینکوبه. همهجا طلاییه و مملو از نوای ساز. اونم فقط به خاطر توئه. چون میدونم که خاموشی رو دوست نداری.
من تو این مدت آدمای عجیبی رو دیدم. آدمایی که رشک میبردند. که نمیتونستند ببینند که دوستت داشته باشم. من دلم برای کمبودهایی که داشتند نسوخت. بلکه به خاطر این حجم از عقدهای بودن از دستشون عصبانی شدم :)) آه ای دل غافل! نمیدونم این درسته که آرزو کنم کاش یکم سیاست داشتی؟
مهربانم، تو برای من اون کسی هستی که بیشتر از همه باهاش صحبت میکنم. از وقتی یادمه بودی. از وقتی که سعی کردم ارزش خودم رو بفهمم. اینکه برای آدما عجیبه که باهات حرف میزنم، به نظرت یکم مضحک نیست؟ اونا حتی نمیخوان با سیاهیهای درونشون رو به رو بشن و یکم گوش بدن به اون موجود تنهای درونشون. اونا انقدر با خودشون حرف نزدند که احساساتشون کپک زده. اونوقت به آدمایی مثل من و تو میگن دیوونه، آنرمال، غیر اجتماعی :))
میدونی؟ وقتایی که نادیدهات میگیرند، خشم من به خاطر توئه نه برای خودم. برام سخته که انقدر کورند و کسی رو نمیبینند که بسیاری از تصوراتشون دربارهاش غلطه. دوست دارم گاهی همه شجاعتم رو جمع کنم تو مشتام و فکشون رو خرد کنم. بهم نمیاد انقدر خشن باشم نه؟ اما اینا فکراییه که گاهی از ذهنم رد میشه.
میدونم که حالت خوب نیست. خیلی وقته که خوب نیست. گاهی وقتی به این فکر میکنم که زندگی چقدر میتونه بیرحم باشه، دلم میگیره. خیلی خیلی دلم میگیره.
بعضی وقتا مثل الان قلمم گیر میکنه. نمیدونم چی باید بگم. انگار قفل میکنم...
اما حداقل میدونم که دوستت دارم. تو هم باید اینو بدونی :)
خستهام، میرم که بخوابم❤️
شبت نیکو🌕