رنگپریدگی زیبا
روز اولی که دیدمت امروز همش توی ذهنم بود از صبح :) چهرهٔ ساده و رنگپریدهٔ خودمو به یاد میآوردم توی اون روز سرد زمستونی و نگاههای تو؛ اون نگاههای همراه با لبخند تو. یادمه انقدر آروم بودی که ارتعاشات آرامشت رو کاملاً دریافت میکردم و این برام عجیب بود. اولینبار بود که همچین چیزی رو تجربه میکردم. حدود دو ساعت طول کشید تا من غذام رو تموم کنم ولی تو خیلی سریع تمومش کرده بودی. وقتی از رستوران بیرون اومدیم، تو دستاتو کرده بودی توی جیبت و کنارم قدم میزدی، با همون آرامش عجیبت. به هم نگاه نمیکردیم ولی تو حواست به من بود و در سکوت قدم میزدیم. اینم جزو اون خاطرات فراموشنشدنیه که گفتم به مرور به یادشون میارم :)