خیلی وقت بود که نَگریسته بودم. احساس می‌کردم کلی احساس کپک‌زده درون من انبار شده است. اصلا حال و روز خوبی نداشتم. امشب که می‌گریستم، سبک شدم و خالی. آدم باید بکوشد همیشه خود را سبک کند. اگر غل و زنجیر از دست و پایش آویزان باشد که نمی‌تواند کاری انجام دهد.

اگر از من بپرسید، می‌گویم سرچشمه اشک‌ها چشم‌ها نیستند؛ که قلب‌هایند. همین که سرشکی در چشم جاری می‌شود و از آن چکه می‌کند، یک عالمه احساس بد را هم می‌شوید و با خود می‌آورد. این همچون خانه‌تکانی، وجود آدمی را می‌تکاند از هرآنچه که نباید آنجا باشد، از هرآنچه که به آن تعلق ندارد.

این‌روزها نه منتظر کسی هستم که بیاید و نه از کسی انتظار خاصی دارم. از من پرسید که چرا به کانال تلگرامی‌اش نپیوستم؟ و در جوابش تنها یک جمله گفتم: "چون دلیلی برای این‌کار پیدا نکردم." دریافته‌ام که اگر آدمی از چشمم بیفتد، کارش تمام است. حالا هرچقدر می‌خواهد بکوشد که خود را به جایگاه قبلی برگرداند؛ نمی‌تواند. و او حالا از چشمم افتاده است :) پس هرچیزی که به او مربوط می‌شود، برایم هیچ اهمیتی ندارد. [آنچه می‌گویم به افراد اینجا مربوط نیست. منظور من شخصی از دنیای واقعی است. پس به خودتان نگیرید.]

به نفرت هم همچون دیگر حس‌ها باید بها داد. اینهمه خشم سرکوب‌شده بعداً کار دست آدم می‌دهد.به موقع‌اش فریاد بکش و یادت باشد که فاصله‌ات را با آدم‌ها حفظ کنی. این تجربهٔ چندین سال زندگانی من روی کره زمین است. همین، تا درودی دیگر بدرود!