تا یه جایی واسه آدما تلاش می‌کنی، دنبالشون می‌ری، دلیلش رو می‌پرسی، بهشون فرصت دوباره می‌دی، می‌گذری...

اما به یه جایی هم می‌رسی که با خودت می‌گی:

رفت؟ به جهنم.

جواب نداد؟ به جهنم.

قهر کرد؟ به جهنم.

تو رو دعوت نکرد؟ به جهنم.

بدون اینکه دلیلش رو بپرسه ازت رو برگردوند؟ به جهنم.

بازم کارشو تکرار کرد؟ در حالی که بهش گفته بودی این‌کار چقدر آزارت می‌ده؟ بعدشم از اینکه باهاش تند برخورد کردی ناراحت شد؟ به جهنم.

وقتی داشت زیادی فضولی می‌کرد و جلوشو گرفتی بهش برخورد؟ به جهنم.

در موردت حرف زد؟ به جهنم.

آره... واقعاً به جهنم.

صبر کردن هم حدی داره. کافیه دیگه. آدمای لوس مزخرف :|

فکر می‌کنم باطری اجتماعی بودن و با آدما وقت گذروندنم تموم شده. این چندروز زیادی با آدما بودم. دیگه حوصله‌ام رو سر بردند. دائما باید دنبال موضوع جالبی می‌گشتم برای صحبت کردن. سطح صحبت‌ها از روزمرگی فراتر نمی‌رفت و من متنفرم از اینکه مدت طولانی فقط از روزمرگی‌های ساده صحبت کنم. حس می‌کنم سطح زندگی من متفاوته با بسیاری از آدم‌ها. البته توی این جمله قضاوتی نیست‌ها. منظورم بیشتر اینه که انگار چیزایی که واسه من و اونا مهمه، متفاوته. شاید یه نفر باشه که دوست داشته باشه از چیزهای ساده و روزمره صحبت کنه و باهاش مشکلی نداشته باشه. ولی من بعد یه مدتی از این مورد خسته می‌شم. نیاز دارم برم تو لاک خودم :) نمی‌دونم چرا انقدر بداخلاق شدم امروز :] اعصاب نمی‌ذارن برای آدم که...