می‌گفت: گاهی پس از شادی‌های عمیق می‌گریم.

من نمی‌دانستم شادی عمیق چیست :) یا دست کم نمی‌دانستم اصلا چنین چیزی وجود دارد یا نه. من غم عمیق را تجربه کرده بودم، اما شادی عمیق را هرگز. هربار که به نحوی شادی سراغم آمده بود، زیر این احساس، لایه‌ای از بی‌تفاوتی و سیاهی زندگی روزمره جا خوش کرده بود. این یعنی آنچه من حس می‌کردم یک شادی واقعی نبود، بی‌آلایش و بکر هم نبود، تنها یک احساس سطحی بود در میان هجمه‌ای از احساسات گوناگون. گمان می‌کنم شادی در ذات خود، احساس سبکی‌ است. پس نمی‌تواند عمیق باشد. یعنی عمیق بودن در ذات شادی نیست. و وقتی چیزی در ذاتت نباشد، یعنی کوشیدن برای قبولاندن آن ویژگی به دیگران، کاری بیهوده است.

و شادی عمیق نیست؛ نمی‌تواند باشد هم.