دیوان کامل فروغ رو خریدم امروز و دو تا دفتر جینگول😍 دلم می‌خواست یه ماگ خوشگل هم بخرم ولی خیلی مورد پسندم نبود. یعنی ماگ‌هاش جوری نبود که بگم: wow! من فقط اینو می‌خوام... احتمالاً امروز روز خرید ماگ نبوده برای من. زمانش هنوز فرا نرسیده :]

انقدر هم کتاب نخونده دارم که دلم نمیاد کتاب جدیدی به کتاب‌هام اضافه کنم. در نتیجه نمایشگاه کتاب امسال کنسله :)

از اجی اگه بخوام بگم هیچوقت انقدر غمگین ندیده بودمش. دقیقاً مثل یک انبار باروت بود. پر از حس بد، غم، سردرگمی و خستگی. انگار فرسوده شده بود. با هم حرف زدیم. من از غم‌هام گفتم، اون از غم‌هاش گفت. البته من خیلی بیشتر صحبت کردم. اجی امروز بیشتر وقتا ساکت بود. چشم‌های قشنگش پر بود از حرف اما خودش خاموش. اینجور وقتا آدم باید سعی کنه فقط باشه. گاهی بغلش کنه، از خودش بگه و حال و هوا رو عوض کنه. گاهی هم فقط باید ساکت بود و در خاموشی کنار اون آدم قدم زد. نکتهٔ مهم ماجرا اینجاست که اینجور وقتا به هیچ عنوان نباید گیر داد به طرف که حرف بزنننن! چی شدهههه؟ چرا حرف نمی‌زنیییییی؟ و این داستانا. شاید چیزیه که نمی‌تونه راحت در موردش صحبت کنه. یه جاشمعی خیلی خوشگل خرید که عکسش رو تو این پست مشاهده می‌کنید. سلیقهٔ منم دخیل بوده تو انتخابش :))) دلم می‌خواد آرامش توی عکس رو بغل کنم و بشینم باهاش گریه کنم :)💔