معنا داشتن
اون روز استادمون میگفت: آیا تو زندگیتون معنایی دارید؟
بچهها که شروع کردند به صحبتکردن، متوجه شدم نسل ما و حتی نسل جدیدتر چقدر نگاه تیره و تاری به زندگی دارند. اون "که چی؟" معروف پایان همهٔ صحبتهاشون بود. البته اگه واقعاً آدم بخواد به این چیزا فکر کنه، همیشه باید با خودش بگه: که چی؟ اینهمه درس خوندم که چی؟ کار کردم که چی؟ ازدواج کردم که چی؟ تهش که چی؟!
من به استاد گفتم: من زندگی رو تجربه کردن میبینم. فرصت زیستن یه سری تجربهها به ما داده شده و خب چه انتظار دیگهای میشه داشت؟
ما میتونیم احساسات مختلف رو تجربه کنیم: عشق، شادی، غم، خشم و...
میتونیم چیزای مختلف رو ببینیم، نواهای زیادی رو بشنویم، به نتایج جدیدی برسیم، حتی طعمهای گوناگونی رو بچشیم.
خب که چی؟! که همین! تا وقتی هستی، از این تجربیات استفاده کن.
الان شاید دارید با خودتون میگید نفس تو از جای گرمی بلند میشه دخترجان! اما من هم مشکلات خاص خودم رو دارم! مثل همه شماها :) چه فرقی میتونیم داشته باشیم؟ مهم اینه که زندگی هرکسی پره از یه سری رنجها که گفته میشن و یه سری رنجها که حتی به زبون آورده نمیشن!
نمیشه این رو انکار کرد که یه سری آدما امکاناتی رو داشتند که ما نداشتیم. اما خب چه کسی به من و شما قول داده بود که زندگی قراره عادلانه باشه؟! مگه قرارداد امضا کرده بودیم؟
به نظر من آدمایی که شرایط خودشون رو پذیرفتند و بدون شرم دربارهاش صحبت میکنند، زندگی راحتتری دارند و حتی قابل پذیرشترند برای دیگران. دوستداشتنیترند برای دیگران. نه که نظر دیگران مهم باشهها. در کل میخوام بگم اگه خودت شرایط خودت رو بپذیری، دیگران هم راحتتر میپذیرنت.
دیگه برم به کلاسم برسم :)))) فعلا