گذشتن و رفتن پیوسته
باید بپذیرم که تنهایی سرنوشت منه :)
من باید تنها بمونم؛
اینجوری امنترم،
آسودهترم
و لازم نیست برای پذیرفته شدن ویژگیهام از سوی کسی تلاش کنم چون دیگه کسی وجود نداره.
تنها کسی که پیشم میمونه خودمم که منم خیلی وقته ویژگیهای خودمو میشناسم...
دست کم دیگه لازم نیست خودم رو آزار بدم تا طرف مقابل اذیت نشه. نیازی نیست طوری رفتار کنم که انگار یه فرد عادیام؛ مثل اونا!
دلم نمیخواد با افرادی باشم که طوری به یه سری خصلتهای من نگاه میکنند انگار چیز چندشآوری دیدند.
دوست ندارم پا بذارم روی خواستههای خودم تا اونا رو به خواستههاشون برسونم.
دلم نمیخواد طوری رفتار کنم که انگار آدمی هستم که همیشه با قاطعیت و خیلی زود تصمیم میگیره.
نمیخوام طوری نشون بدم انگار هروقت که اونا خواستند منو ببینند منم میخوام و خیلی مشتاقانه براش آماده میشم.
دلم نمیخواد کسی توی زندگیم دخالت کنه و بخواد من رو تو اون قاب چوبی که خودش درست کرده حبس کنه؛ روح من برای اون قاب زیادی بیپرواست.
در فرجام دلم نمیخواد که خودم نباشم. من آدم سلطهپذیری نیستم.
و باید بگم ممکنه گاهی کسی رو حتی خیلی دوست داشته باشم اما چون وجودش بهم دلهره میده کنارش بذارم؛ به همین راحتی :)
زندگیه دیگه...
حتی کندن پیوسته...