دیروز که داشتم اتاقم رو تمیز می‌کردم، چیزای جالبی از گذشته‌ها پیدا کردم. خیلی برام جالب بود که چنین چیزایی نوشته بودم. برای اون زمان که حالم انقدر بد بود، خیلی منطقی فکر کرده بودم :)

مهربان من همیشه جذاب بوده❤️ حتی وقتی که داشت زجر می‌کشید :) و خب هیچکس که توی دل من نبود ببینه اونجا چه خبره. اونا فقط یه ظاهر معمولی از یه آدم رو می‌دیدن که خیلی آروم داره به زندگیش ادامه میده... در حالی که داشتم تاریک‌ترین روزهامو می‌گذروندم؛ انقد تاریک که می‌ترسیدم بیفتم. چون هیچ جا رو نمی‌دیدم. چیکار کردم؟ نفس عمیق کشیدم و با لمس کردن چیزها آروم آروم راهمو پیدا کردم :)

همینطور که داشتم دفترهامو ورق می‌زدم، رسیدم به این جمله:

نمی‌دونم چرا نوشتمش ولی بعد گذشت دو سال برام جالب اومد :) هنوز سوزوندن اون نامه رو یادمه... یه شب سرد زمستونی بود...