بعضی دوستان از پُست قبلی من اینطور برداشت کردند که من می‌خوام آدما رو غمگین و سطح پایین نگه دارم. برای چی باید این‌کارو کنم؟ چی به من می‌رسه اگه آدما شاد یا غمگین باشند؟ این دیگه تهِ تهِ کج‌فهمی از نوشتهٔ منه :))))))

من دارم از غمِ هوشمندانه و پذیرشش صحبت می‌کنم. تو وقتی از چیزی غمگینی خیلی چیزا رو در مورد خودت می‌تونی بفهمی. مثلاً ممکنه از این موضوع که یه استادی به یه نفر بیشتر از بقیه توجه می‌کنه، ناراحت باشی. در حالی که اون شخص هیچگونه برتری‌ای نسبت به بقیه نداره. اینجا می‌تونی این موضوع رو متوجه بشی که عدالت و تبعیض قائل نشدن برای تو ارزشه. این برات مهمه که آدما بر اساس شایستگی‌هاشون ارزش‌گذاری بشن و نه چیز دیگه‌ای. و اینو متوجه میشی که اگه یه روزی بخوای تدریس کنی دلت نمیخواد به یکی بیشتر توجه کنی. این یعنی تبدیل غم به خرد.

شاید با خودتون بگید این خیلی دغدغهٔ کوچیکیه. به هرحال هرکسی وقتی توی یه موقعیتی هست، اون دغدغه‌ها براش بزرگه. شاید چند سال دیگه براش کمرنگ شده باشه ولی در اون موقعیت نه. و اینکه انقدر درگیر حاشیه نباشید لطفاً. اصل مطلب رو بگیرید. این فقط یه نمونه بود. شما میتونید تعمیمش بدید به یه رویداد خاص تو زندگی خودتون که بابتش غمگین بودید.

بحث سر این نیست که عمدا غمگین باشید و شادی رو پس بزنید. بلکه بر سر اینه که اگه غمگین بودید، بپذیریدش و انقدر ازش فرار نکنید. وقتی غمتون رو بپذیرید و به دلیلش خوب فکر کنید، شادی هم در خونه‌تون رو خواهد زد :)🌱