این نگران‌کننده‌ست که دیگه هیچیو حس نمی‌کنم. در نتیجه دیگه نه خیلی خوشحال میشم و نه خیلی ناراحت. چیزهای دردناک تا یه جایی اذیتم می‌کنه و بعدش دیگه واسم مهم نیست. فکر می‌کنم این مکانیزم دفاعی مغزم در برابر خطرات بیرونیه. کاری که برای محافظت از من انجام میده. ولی باید خاطرنشان کنم که اون دیوار ضخیمی که دور خودم کشیدم انگار هنوزم هست. دیواری که منو صدها متر از آدما جدا می‌کنه...

من فقط خسته‌ام. همین. تنها چیزی که توی وجودم حس می‌کنم خستگیه. انگار باید کل زمستونو بخوابم مثل یه خرس قطبی و غم فرداهای بعدش رو نخورم :) ولی در واقعیت این اتفاق نمی‌افته. باید برم کلاس و گریه کنم. جزوه بنویسم و گریه کنم. برای امتحان‌ها بخونم و گریه کنم و همینه بزرگسالی. دیگه نمی‌تونی کار و زندگیتو تعطیل کنی بشینی غصه بخوری یا گریه کنی. دیگه همه چی همزمان اتفاق می‌افته.

توی خونه موندن برای من مثل فرورفتن تو یه باتلاقه. روز اول خوشحالم که بالاخره بعد از یه هفته کلنجار رفتن و سر و کله زدن مداوم با یه سری آدم ابله به اتاق عزیزم رسیدم. اما روز دوم همه چیز تغییر می‌کنه. حوصله‌ام سر میره و دلم نمیخواد خونه باشم. از طرفی سختمه خودمو دوباره بکشونم بیرون. انگار همینجوری دارم فرو میرم تو این باتلاق. هر روز بیشتر و بیشتر و بیشتر. اما به هرحال من نباید خونه بمونم. بیرون رفتن انرژی تازه‌ای بهم میده حتی اگه یه پیاده‌روی ساده باشه...

آرزو می‌کنم یه نوری تو مسیرم پیدا کنم که براش شوق زیادی داشته باشم❤️✨