دیشب به خونهٔ مادربزرگم رفتیم. حدود سه ماهی می‌شد که نرفته بودم اونجا. از یه چیزی ناراحت بودم و منم که کینه‌ای :)) اما خب متوجه شدم شاید چیز خیلی جدی‌ای نبوده و نباید سخت بگیرم❤️ به هرحال همه متوجه نبود من شده بودند و از دیدن دوباره‌ام خوشحال شدند. پاری اینا هم بودند و چند روز پیشش بهم پیام داده بود: چرا نمیای اینجا؟ دلم برات تنگ شده عوضی😒

و منم اینجوری بودم که خب لابد اذیتم کردی و اعصابمو به هم ریختی که مایل نبودم ببینمت دیگه😐 ولی نمی‌خواستم ناراحتش کنم و فقط گفتم: خیلی گرفتارم :) البته که واقعا هم همینطوره. کارام به شدت زیاد شدند و باید براشون وقت بذارم. به هرحال دوران دانشجویی اینجوریه دیگه🥺

داشتم به این فکر می‌کردم که خیلی زیباست که یلدا برای ما ایرانیا جایگاه خاصی داره. می‌تونم بگم اون همبستگی رو دیشب احساس کردم. آدما میان به هم تبریک میگن و حتی اگه از روی چشم و هم‌چشمی باشه، بالاخره دور هم جمع میشن و هندونه و انار و آجیل میخورن و میگن و می‌خندن. این چیزا قشنگن حتی اگه تو روزای زیادی اتفاق نیفته...

اما از دیشب بگم. اول از همه مامانم که تازگیا علاقهٔ خاصی به ریمیکس‌ها پیدا کرده و می‌خواست هرطور شده ریمیکس جدیدش رو به خاله‌ام نشون بده، از پاری خواست اسپیکرش رو روشن کنه تا بهش وصل بشه. بعدشم یهو اومد وسط و شروع کرد به رقصیدن😂😂😂 چهرهٔ خاله ام اون لحظه دیدنی بود. خیلی متعجب شده بود ولی بعدش خندید و مثل بقیه که نشسته بودند و دست می‌زدند، اونم دست زد. انگار خیلی وقت بود که نخندیده بود. من اینو کاملا می‌فهمیدم و می‌تونم بگم دیشب برای عوض کردن روحیه‌اش خیلی مفید بود :)

بعدشم کم کم همه اومدن وسط و یکم رقصیدیم😁 این قسمتش خیلی خوب بود واقعاً :) من رقصیدنو خیلی دوست دارم🥰

بعد نوبت رسید به خوردن چیپس‌هایی که با خودمون برده بودیم. با اینکه من معمولاً شوقی براشون ندارم ولی دیشب که اونا رو با پاری به همراه ماست خوردم، به این نتیجه رسیدم که خوشمزه بود :)))

یه پسره به پاری پیام داده بود که من ازت خوشم اومده و این داستانا😐 بیا با هم رل بزنیم. و دیدم پاری چقدر بزرگونه رفتار کرده تو صحبت با این پسر. هرچند اون وسطا یکم فحشم داده بود ولی به طور کلی بزرگتر از سنش رفتار کرده بود. بعدشم بلاک :) تا اینکه برگشت گفت دلم میخواد یکم کرم بریزم و پایه‌ای و اینا؟ اون روی شیطانیم گفت باشه😈 دلم می‌خواست پسره بفهمه که همه چی تموم شده و دیگه مزاحم پاری نشه. خلاصه از بلاکی درش آورد و قرار بر این شد که صوتی بهش زنگ بزنیم و من باید صحبت می‌کردم😒 گوشی رو برداشت و خیلی منطقی بهش گفتم پاری مایل نیست با تو وارد رابطه بشه پسر خوب و اینکه تو با دیدن یه عکس پروفایل روی کسی کراش بزنی درست نیست. چرا که تو اونو تو دنیای واقعی ندیدی. چنان منطقی صحبت کردم که برگای خودم ریخته بود اصلا :))))) قیافهٔ پاری رم می‌دیدم که اون‌طرف وایساده بود و تحسینم می‌کرد😂😂 پسره خیلی گیر بود و بعد صحبت با منم به پاری پیام داد و گفت: حالا نمیشه نری؟ من از خواهرت خجالت کشیدم نتونستم درست صحبت کنم. من ازت خوشم میاد و فلان :) به پاری گفتم این از اوناست که قرار نیست راحتت بذاره. بلاکش کن تموم شه بره. ببینید دوستان اینجا مصداق نه یعنی نه دخترا رو متوجه میشید. به علاوه این آدم می‌گفت به پدر مادرت نگو با من تو رابطه‌ای و منم نخواهم گفت. هروقت پسری چنین چیزی بهتون گفت بدونید که باید زنگ خطر رو ببینید. البته اینو برای دخترای کم سن و سال‌تر میگم که ممکنه گول بخورن. اینجور آدما مسئولیت نمی‌پذیرند و ازتون سواستفاده خواهند کرد به احتمال زیاد. همهٔ اینا رو به پاری هم توضیح دادم.

قسمت قشنگ بعدی شام بود که واقعاً خوشمزه شده بود. مزهٔ ته‌دیگ‌هاش هنوز زیر زبونمه و واقعاً لذت بردم😍 خوردن هم از اون چیزهای لذت‌بخش زندگیه :)

بعدشم که اون یکی خاله‌ام با خانواده اش اومد و بعد داییم اینا و ...

در فرجام هم که همشون رفتند، ما هم برگشتیم خونه.

در کل شب خوبی بود. احساس کردم به اون خونه یه شور تازه دادیم🥰 شوری که آخرش خودمونم احاطه کرد...❤️