99
سوئیشرتِ مشکیِ نازم😭:
یک کار خیلی جالبی که دلم میخواهد در زمانهای بیکاریام انجام دهم این است که ببینم رشته تحصیلی همدانشکدهایهایم چیست :)))
در نمازخانه دانشگاه که دراز کشیده بودم، آوایی از یک زبان جدید به گوشم خورد و تشخیص دادم که چینی است. دانشجوهای زبان چینی بودند که متنی را میخواندند.
از آنسو ترکیب "ادبیات مصر" را شنیدم و دریافتم که آنها دانشجوی زبان عربی هستند. اینها برای من خیلی عجیب است. چرا که پیشزمینهٔ خاصی از این ملتها و ادبیاتشان ندارم :) و واقعاً از اینکار لذت میبرم :)))
این روز را هم گذراندم. خیلی در راه بودم. خسته میشوم. چرا باید اینهمه برای این زندگی کوشید؟ :) همهاش بدو بدو و هیاهو، آدمهای نفهمی که با آنها هممسیر هستم، شلوغی، بار زیاد، یک عالمه راه رفتن، دیرتر از همه به خانه آمدن در حالی که همکلاسیهایم در حال استراحت هستند، استرس کشیدن برای کلاسها، در کلاسها، برای ارائهها و... اینها به راستی خستهام میکنند :) اما باز هم معتقدم بهتر از بیکار بودن هستند.
آه! یادم آمد سوئیشرتم را در کلاس جا گذاشتم🤦🏼♀️ خیلی ناراحت و خشمگین و مضطربم. نمیدانم چرا یادم رفت آن را بردارم😔 حتماً خیلی فکرم درگیر بوده است که فراموش کردم. باید روی دستم علامت میزدم. حالا هم که مشخص نیست کسی آن را بردارد یا نه :) کاش به آن دست نزنند :)💔 خیلی ناراحتم، خیلی ناراحتم، خیلی ناراحتم😭 بحث مادیاش نیست. این دو سه روزه هرجا میرفتم آن را بغل میکردم چون هوا گرم بود. او همراه من در این آمد و شدها بود. او میدید که میکوشم و همراهیام میکرد :)💔 امیدوارم هیچکس به آن دست نزند و من بتوانم روز کلاس بردارمش :)
امروز دو تن از همکلاسیهایم را در مترو دیدم و از آنها گریختم :)))) حوصلهشان را نداشتم و به علاوه احساس ناامنی میکردم. امیدوارم آنها مرا ندیده باشند.
زیادی اهمیت میدهم؛ خیلی بیشتر از جایگاهش.
میروم که بخوابم :)