خانوم مهربان،... خانوم مهربان:

امروز به طور کلی روز جالبی بود. در ابتدا مایلم دربارهٔ کلاس دانش خانواده صحبت کنم. همانطور که گفته بودم من در این درس نماینده شدم. ناگهان بحثی در کلاس افتاد که آیا این کلاس گروهی دارد یا نه و برخی بچه‌ها گفتند: بله دارد. یک‌سری‌ها در گروه نبودند. این عجیب است. چرا که من همه شماره‌ها را اضافه کرده بودم ولی برخی تنظیمات کاربری‌شان را طوری تغییر داده بودند که نشود به گروه افزودشان. به هرحال بحث رفت سمتی که گفتند گروه را چه کسی زده است و این داستان‌ها :))) که یک نفر از بچه‌ها با تعجب گفت: خانوم مهربان!😂 بعد از جای جای کلاس این نوا بلند شد: خانوم مهربان،... خانوم مهربان،... خانوم مهربان! خیلی عجیب و غریب بود. تا به حال هیچوقت چنین نشده بود. بعد همان بچه‌ها یکی یکی آمدند و آیدی‌هایشان را دادند یا آیدی مرا گرفتند که لینک گروه را برایشان بفرستم. جالب‌تر اینکه حتی استاد هم دیگر به من می‌گوید خانوم مهربان :))))))❤️

در کلاس عمومی بعدی همان دختری که جلسهٔ اول به من گفته بود کیوت، کنارم نشست و کلی حرف زدیم😊 بعد هم یک راه بهتر و با هزینهٔ کمتر برای برگشتنم پیشنهاد داد که به راستی راضی بودم :) من بیشتر از شلوغی در این ساعت اذیت می‌شدم که این راه اندکی بهتر از راه همیشگی بود :) می‌شود گذران زندگی کرد به هرحال :)