88
12 مهر:
اینکه بتوانی از تنهاییات لذت ببری، یک هنر است🥰 تصمیم گرفته بودم امروز همینکار را بکنم. امروزی که برایم مهمترین بود :)
شاید بعضی سالها آدم بخواهد روز تولدش خودش را در اتاقش حبس کند و با خودش بیندیشد، حرف بزند، فیلم و سریال ببیند یا آهنگ گوش کند. و شمع کوچکی را که روی یک کیک خیلی کوچک گذاشته است، با چشمانی بسته و لبانی آرزوگو به تنهایی فوت کند🖤
بعضی سالها هم وقت گشت و گذار است؛ حالا هرجایی به جز درونِ خانه.
در زادروز بیست و سه سالگیام دلم خواست که مورد دوم را انجام بدهم. خیلی وقت بود که دلم میخواست فسیل را ببینم. همهاش دنبال این بودم که با یک نفر بروم ولی نمیشد؛ چندان مایل نبودند یا هر دلیل دیگری. روز تولد میلادیام(3 اکتبر) با خودم گفتم:" بیخیال، خودم میروم." و یک بلیت برای فردایش یعنی روز تولد شمسیام(12 مهر) رزرو کردم. تصمیم گرفته بودم تنها باشم و خودم اینکارها را بکنم؛ هرکاری را که گمان میکردم حتماً باید در کنار یک آدم دیگر انجام دهم. دست کم قدم کوچکی برایش برداشتم.
همهٔ این تصمیمات از زمانی شروع شد که شب تولدم از راه رسید و خودم را به طرز غمانگیزی "غریب" حس کردم :) حتی چند نفر از عزیزترین آدمهای زندگیام این روز را یادشان نبود :) از درون احساس شکسته شدن میکردم، اما آن لحظه خالصتر و روشنتر از هر زمان دیگری بودم. همان دختربچهٔ شکننده که باید به او توجه میشد و نشد. من آنقدرها هم بزرگوار نیستم که این از یاد بردن را به راحتی ببخشم و بیگمان تلافی خواهم کرد. من دیگر ازخودگذشتگی نخواهم کرد. دیگر نمیآیم تولدهایتان را تبریک بگویم. حتی اگر تلاش کنید به نحوی به من یادآوری کنید که تولدتان است. اما من حتی نخواستم به کسی یادآوری کنم که 1 و 2 در کنار هم 12 را میسازند و 12، روز تولد من است. دوازدهمین روز از ماهِ مهر💕 حتی به هیچکس نگفتم:" فلانی امروز تولدم استها، هیچ یادت هست؟" چه کسی گفته است نباید از آن فرد پرسید که دوست دارد تولد بگیرد یا نه؟ و چطور دوست دارد روز تولدش را بگذراند؟ چه کسی گفته است او به این چیزها نیازی ندارد چون بزرگ شده است؟ کدام احمقی اینها را گفته است؟ همچنین من خوشم نمیآید یک هفته زودتر به من تبریک میگویید. که چه؟ یک لحظه یادتان افتاده که تولد مهربان در مهر بوده و بهتر است حالا که یادتان افتاده است، به او یک تبریک از سر اجبار بگویید و خودتان را راحت کنید؟؟ این تبریک را نگه دارید برای عمهتان! اصلا ارزانی خودتان! یا بروید بگذاریدش لای جرز دیوار! هیچ تبریکی به اندازهٔ همان روز برایم ارزش ندارد. به هرحال خواستم بگویم همهٔ این بیمهریها را یادم میماند و هرگز نمیبخشم :) و همهٔ اینها را خودم برای خودم جبران خواهم کرد. قرار است به مهربان سه چهار سالهٔ درونم توجه کنم، برایش کادو بخرم، او را به گردش ببرم و توی چشمانش زل بزنم تا با واژههای کودکانهاش برایم حرف بزند. باز هم به من ثابت شد که تنها خودم را دارم❤️ در این بین از همهٔ آدمهایی که صمیمانه تبریک گفتند از جمله مهتاب قشنگم سپاسگزاری میکنم🥰 مهتاب جزو قدیمیترین دوستان وبلاگی من است و آنقدر برایم ارزشمند است که خودش میداند و آنقدر دوستش دارم که دلم میخواهد همیشه شاد و پرانرژی ببینمش😍 شک ندارم که لیاقتش را دارد، او را به خوبی میشناسم. او تنها کمی حساس و لطیف است و خیلی از ناراحتیهایش هم به همین دلیل است :)
دستانم یخ کرده است. امروز صبح زود از خانه زدم بیرون. در ابتدا در مورد اعتماد به نفس مالی مطالبی شنیدم. احساس میکردم چقدر خوب است که حتی در روز تولدم به رشد خودم توجه داشته باشم🥰 سپس رفتم تا یکی از مدارک آزمونم را بگیرم. پس از آن سینما. در آنجا برای خودم یک پاکت چیپس خریدم و اندکی منتظر شدم تا سانس مورد نظرم فرا برسد. سپس به طبقهٔ بالا رفتم. صندلی مورد نظرم را یافتم. دقیقاً وسط ردیف یکی مانده به آخر بودم. وسط بودن حس بهتری به آدم میدهد. انگار آدم تسلط بیشتری روی فیلم دارد. و اینکه به قول یکی از دوستانم بهتر است ردیفهای خیلی جلو صندلی رزرو نکنیم چون گردندرد خواهیم گرفت. ساندویچی که در راه گرفته بودم را نیز با خودم آورده بودم و با چیپس خوردمش :)
در مورد فسیل باید بگویم آنچنان که انتظار داشتم، شایستهٔ پرفروشترین فیلم سینمای ایران نبود. با اینکه ایدهٔ فیلم جالب بود ولی چندان خوب به تصویر کشیده نشده بود. خیلی سطحیتر از آن بود که بخواهد پرفروشترین باشد. در این فیلم آدمهایی را میبینید که برای منافع خودشان مواضعشان را تغییر میدهند و به سمتی میروند که قدرت هست. این هم یک راه زندهماندن است.
سپس با اتوبوس رفتم به جایی. حدود چهل و پنج دقیقه نشستم تا اتوبوس بعدی بیاید. اما چون هوا خیلی خوب بود، برایم آزاردهنده نبود🥰 امروز برای نخستین بار احساس کردم پاییز آمده است. قطرات ریز باران به نرمی پایین میریختند و خیابان را خیس میکردند. پاییز با زادروز من آغاز شد😍 تنها یک حسرتی از امروز بر دلم ماند. آن هم این بود که دلم میخواست یک فال حافظ انتخاب کنم و بخرم که نشد. احساس شرم داشتم که این را به خانم دستفروش بگویم. لابد دیوانهای چیزی هستم :)
بعد برای خودم یک پیتزا خریدم که با خودم ببرم. از اینکه اینکار را کنم یا نه هم مطمئن نبودم ولی اجی گفت: مطمئنی اگر اینکار را نکنی، پشیمان نمیشوی؟ و من میدانستم که پشیمان میشوم :) پس گرفتمش.
از همهٔ اینها که بگذریم، خواستههایی دارم که یکی از آنها رسیدن به استقلال مالی است و دیگر گونههای استقلال. میخواهم آدم خوبی باشم؛ یک آدم امن. و حالم خوبِ خوب باشد و البته همهٔ آدمهایی که دوستشان میدارم نیز حالشان خوب باشد🥰 و اندکی از گارد سنگینی که در برابر تغییر کردن از خودم نشان میدهم را کنار بگذارم. دلم میخواهد روتینهای خوبی در زندگیام به وجود بیاورم و... همهٔ اینها نیازمند صبر و تلاش هستند.
#دوازده مهر 1402