مستطیلِ آبی در کوچه‌هایِ سربالایی:

وارد مترو که شدم خانمی از من آدرس پرسید. درهای مترو داشت بسته می‌شد. برای همین می‌خواستم خیلی قابل درک صحبت کنم. به او گفتم تابلوهای آبی را دنبال کن و با دستم برایش یک مستطیل کشیدم. یکی از آدم‌های اطرافم از کاری که کرده بودم، خوشش آمده بود.🤭

امروز کل مسیر را آهنگ گوش دادم و در دنیای خودم بودم. با دستم میله‌های بی‌آر‌تی را گرفته بودم که حس کردم دستی به من خورد. سرم را برگرداندم و دیدم یک بچه است. در ابتدا گمان کردم شاید دستش خورده است اما او باز دستش را به من زد. من نیز با انگشتانم چند ضربهٔ کوچک به دستش زدم و لبخند زدم 🥰 انگار که بخواهم با او بازی کنم. شاید می‌خواستم حس بدی به او ندهم وگرنه باید چشم غره‌ای به او می‌رفتم تا خودش را خیس کند. آن لحظه تصمیم گرفتم خوب برخورد کنم چون او کار اشتباهی نکرده بود.

یکی از دوستانم را دیدم و به یک کافه رستوران رفتیم. هات چاکلت سفارش دادم که خوب بود. او نیز یک سالاد سزار. من نیز نصفش را خوردم. مرغ‌هایش مزه ماندگی می‌دادند ولی سسی که به آن زده بودند کاهوهایش را واقعا خوشمزه کرده بود. کلی با او حرف زدم و او نیز از تجربیاتش برایم گفت😅 در کل روز خوبی بود.