نقش من در برابر آدم‌های دیگر:

دارم برمی‌گردم. خسته‌ام. اندکی سرم درد می‌کند.

دو تا کلاس داشتم که گذراندمشان. انتظار داشتم در کلاس اول هیچکدام از هم‌کلاسی‌هایم را نبینم که متأسفانه فهمیدم سه چهارنفر از هم‌کلاسی‌هایم با من هستند :| این خودش ضدحالی بود که اندکی به همم ریخت. یعنی هرجور میخواستم در این کلاس عمومی تنها باشم، نشد.

در کلاس اول مطالب خیلی مهمی مطرح شد. این استادمان دکترای مشاوره خانواده دارد. کلاس اینطور بود که دربارهٔ نقش‌های خودمان در زندگی حرف زدیم؛ نقش‌هایمان در برابر آدمهای دیگر. مثلاً من در دانشگاه دانشجو هستم. همین که از دانشگاه خارج شوم، در خیابان یک شهروند هستم. اگر از وسایل نقلیهٔ عمومی یا تاکسی استفاده کنم، مسافر هستم. خلاصه منظور از نقش این است. به خودمان در هریک از این نقش‌ها نمره دادیم. بر این اساس که چقدر به وظایفی که هر یک از این نقش‌ها دارد، عمل می‌کنیم. سپس به طرف مقابلمان در این رابطه نمره دادیم. و در مرحلهٔ سوم از دید یک شخص سوم به هر دونفر نمره دادیم.[من بازهٔ صفر تا ده را در نظر گرفته بودم.]. این کار از این جهت بود که بی‌طرفانه و بدون احساس قضیه را ببینیم.

نکتهٔ جالب این است که پذیرفتم نماینده شوم. تا حالا در دانشگاه نماینده نبودم. تجربهٔ خوبی می‌تواند بشود🥰

از قشنگی‌های امروز باید به دو مورد اشاره کنم:

اولی اینکه پس از کلاس تاریخ تحلیلی یکی از هم‌کلاسی‌هایم به من گفت: عزیزم، تو چقدر کیوتی🥺✨ باورش نمی‌شد من از او بزرگ‌تر باشم. البته خیلی‌ها باورشان نمی‌شود.

دوم در بی‌آرتی زمانی که داشتم له می‌شدم، بانویی سخاوتمند به من گفت کیفت را بده من نگه دارم. او دقیقاً در صندلی کنارم نشسته بود. کمی از بارم را سبک‌تر کرد🧡 از او خیلی سپاسگزارم 🥰✨

امروز به طرز وحشتناکی شلوغ بود. نمی‌دانم جمعیت بیشتر شده است، جمعیت بیشتری وارد اجتماع شده است یا چه...