خواب می‌دیدم که یک انگشتر آبی در کلاس گم شده بود و همه خیلی کلافه‌وار به دنبالش می‌گشتیم. یکی از هم‌کلاسی‌ها در گروه مرا متهم به دزدیدن آن انگشتر کرد. نماینده نیز در این‌باره یک پیام صوتی در گروه گذاشت و به عبارتی به مسخره کردنم پرداخت. فردای همان روز به کلاس رفتیم. استاد تئوری‌های ترجمه، درواقع معلم مطالعات اجتماعی دوران راهنمایی‌ام بود. برگه‌های امتحان را پخش کرد و به من گفت: عالی نوشته بودی؛ خیلی مختصر و مفید و بدون توضیح اضافی. این حرفش برای من دلگرم‌کننده بود🥰 اما او به من اشتباهی نمره داده بود و روی برگه نمرهٔ کمتری دیده می‌شد. به او گفتم، او نیز رفت که نمره‌ام را در دفترش درست کند. سپس با یک پاستیل زیبا که اتفاقاً بسیار نیز خوشمزه بود، برگشت، آن را به من داد و به من گفت که غصهٔ نمره و این چیزها را نخورم.[22/26] یک گاز از آن پاستیل که درست به اندازهٔ کف دستم بود، زدم و ناگهان یادم افتاد که بهتر است این لحظه را با دوربین قاب بگیرم تا همیشه بتوانم به یادش بیفتم💚 رنگ‌هایی که در آن پاستیل به کار رفته بود، آن را خیلی زیبا می‌کرد. او یک دختربچه بود...