خواب می‌دیدم که می‌خواهیم با دوستان دبیرستان عکس بگیریم و من دقیقاً گوشهٔ گوشهٔ کادر بودم که وقتی نفر کناری‌ام سرش را به سمت من خم می‌کرد، من اندکی بیش از پیش به بیرون کشیده می‌شدم. این شد که تصمیم گرفتم جلوی نفر وسط و دو زانو روی زمین بنشینم. شاید اینگونه تعادل عکس اندکی به هم می‌خورد. البته شاید نتوان گفت تعادل. چرا که من دقیقاً نقطهٔ وسط آن ترازو بودم. ولی ظاهر قشنگی به عکس نمی‌داد که اینگونه توازن و هماهنگی چیدمان آدم‌ها را به یک ناموزونی خاص بدل می‌کردم. عکاس که یکی از بچه‌‌ها بود، خیلی لفتش می‌داد. همه‌اش آماده می‌شدم که عکس را بگیرد و هربار به بهانه‌ای نمی‌شد و او خیلی جدی خود را مشغول تعمیر دوربین عکاسی نشان می‌داد . تا اینکه اجی و یک نفر دیگر هم به من پیوستند تا کنارم بنشینند و از طول عکس بکاهند؛ بهتر است بگویم: طولِ آدم‌هایِ عکس. اینگونه باز همه چیز کمی طبیعی‌تر شده بود. من هم دیگر فروتن‌ترین آدم جمع نبودم. ولی بهترین حالت این بود که جلوی هر فرد ایستاده، یک نفر دو زانو روی زمین بنشیند‌. اینگونه دقیقاً می‌شد دو ردیف، دو ردیفِ واقعی. به هرحال همین که او آمد برای هزارمین بار عکس را بگیرد، از خواب بیدار شدم :))

پ.ن: وقتی علی رغم همهٔ تلاش‌هایت قسمت نیست عکس بگیری :)))))